دریافت کد حدیث تصادفی

داستان‌هایی از بحارالانوار ۱

داستان‌هایی از بحارالانوار ۱

جوانی و پاکدامنی

گروهی از زنان شهر گفتند: همسر عزیز، غلامش را به خود فرا می‌خواند. چون این جریان به گوش همسر عزیز مصر رسید، زنان اشراف را به خانه‌اش دعوت کرده و برای آنان مجلسی آراست.

سپس به هر کدام از آنان، نارنج و چاقویی داد و به آنان گفت که پوست بکنید. آن‌گاه به یوسف که در خانه بود، دستور داد که به مجلس بیاید. زمانی که یوسف وارد شد، زنان به محض دیدن یوسف، دست خود را بریدند. خداوند در قرآن فرموده است: هنگامی که همسر عزیز مصر از فکر آنان با خبر شد، به سراغشان فرستاد و از آنان دعوت کرد. سپس برای آنان، نارنج فراهم ساخت و به دست هر کدام چاقویی داد. در این هنگام به یوسف گفت: وارد مجلس آنان شو. هنگامی که چشمانشان به یوسف افتاد، او را بسیار بزرگ شمردند. زنان در ادامه گفتند: این یک فرشته بزگوار است. همسر عزیز مصر گفت: این همان کسی است که به خاطر عشق و دوستی او، مرا سرزنش می‌کردید. آری، من او را به خویشتن دعوت کردم، ولی او خودداری ورزید. سپس گفت: اگر آن چه دستور می‌دهم، انجام ندهد، به زندان خواهد افتاد و به یقین، خوار خواهد شد.

پس از آن، همه زنان، یوسف را به خود دعوت کردند و از او کام جویی خواستند. یوسف در آن خانه، از این وضعیت به ستوه آمد و دلتنگ شد و گفت: پروردگارا! زندان نزد من محبوب‌تر است از آن‌چه اینان مرا به سوی آن می‌خوانند. اگر مکر و نیرنگ آنان را از من بازنگردانی، به سوی آنان متمایل خواهم شد و از جاهلان خواهم بود. پروردگار نیز دعای یوسف را اجابت کرد و کید آنان را از او بگردانید. مراد از کید، حیله زنان است که رغبت یوسف را به آنان برمی‌انگیخت. پس از چندی، همسر عزیز مصر دستور داد که یوسف را زندانی کنند.[۱]

جوان و احسان به پدر

بزنطی می‌گوید: از حضرت رضا(علیه‌السلام) شنیدم که فرمود: مردی از بنی‌اسرائیل یکی از بستگان خود را کشت و جسد او را سر راه وارسته‌ترین اسباط[۲] بنی‌اسرائیل انداخت. سپس به خون‌خواهی او برخاست.

به موسی گفتند: سبط آن فلان، فلانی را کشته است. خبر بده که چه کسی او را کشته است؟ موسی فرمود: گاوی برایم بیاورید تا بگویم. گفتند: ما را مسخره کرده‌ای؟ فرمود: پناه می‌برم به خدا از این که از جاهلان باشم. اگر بنی‌اسرائیل از میان همه گاو‌ها، یک گاو آورده بودند، کافی بود. با این حال، آنان بر خود سخت گرفتند و آن قدر از ویژگی‌های آن گاو پرسیدند که دایره انتخاب آن را بر خود تنگ کردند. خدا نیز بر آنان سخت گرفت. یک بار گفتند: از پروردگارت بخواه تا بگوید آن گاو چگونه گاوی است. حضرت موسی فرمود: خدا می‌فرماید: گاوی باشد که نه کوچک و نه بزرگ، بلکه متوسط. اگر گاوی را آورده بودند، کافی بود، ولی آنان بی‌جهت بر خود تنگ گرفتند. پس خدا نیز بر آنان تنگ گرفت.

یک بار دیگر گفتند: از پروردگارت بپرس رنگ گاو چگونه باشد، با این که از نظر رنگ آزاد بودند. پس خدا دایره را بر آنان تنگ گرفت و فرمود: زرد باشد، آن هم نه هر گاو زردی، بلکه زرد سیر. آن هم نه هر رنگ سیر، بلکه رنگ سیری که ببینده را خوش آید. پس دایره انتخاب گاو بر آنان بسیار تنگ شد. معلوم است که چنین گاوی در میان گاوها کمتر یافت می‌شود، حال آن که اگر از اول، گاوی را به هر رنگ و صورتی آورده بودند، کافی بود.

آنان به این بسنده نکردند و با پرسش بی‌جای دیگری، همان گاو زرد خوش رنگ را نیز محدود کردند و گفتند: از پروردگارت بپرس ویژگی‌های بیشتری از این گاو را بیان کند؛ زیرا امر آن بر ما مشتبه شده است. اگر خدا بخواهد، ما هدایت خواهیم شد. چون بر خویشتن تنگ گرفتند، خدا نیز بر آنان تنگ گرفت و دایره انتخاب گاو زرد رنگ را تنگ‌تر کرد. خداوند فرمود: گاو زرد رنگی که هنوز برای کشت و آب‌کشی رام نشده و رنگش یکدست است و هیچ گونه رنگ دیگری در آن نباشد. گفتند: اکنون حق مطلب را ادا کردی. چون به جست و جوی چنین گاوی برخاستند، تنها یک رأس گاو یافتند. آن گاو از آن جوانی از بنی‌اسرائیل بود و چون از قیمت آن پرسیدند، گفت: باید پوستش را از طلا پر کنید. آنان به ناچار نزد موسی آمدند و جریان را باز گفتند. حضرت موسی دستور داد آن را بخرند. آنان گاو را به همان قیمت خریدند و آوردند. موسی دستور داد آن را ذبح کردند و دم آن را به جسد مرد کشته شده زدند. در این هنگام، مرده زنده شد و گفت: ای فرستاده خدا، مرا پسر عمویم کشته است، نه ان کسانی که به قتل من متهم شده‌اند. چون قاتل را شناختند برخی از یاران موسی به آن حضرت گفتند: این گاو داستانی دارد. موسی پرسید: چه داستانی؟ گفتند: جوانی بود در بنی اسرائیل که به پدر خود بسیار احسان می‌کرد. روزی جنسی را خریده بود. آمد تا از خانه پول ببرد، ولی دید پدرش سر به جامه او نهاده و به خواب رفته است. کلید صندوق پول نیز زیر سر او بود. دلش نیامد که پدر را بیدار کند. به همین دلیل، از خیر آن معامله گذشت. چون پدرش از خواب برخاست، جریان را به پدر باز گفت. پدر او را آفرین گفت و در عوض، گاوی به او بخشید و گفت: این گاو به جای آن سودی باشد که از دست دادی. نتیجه سخت‌گیری بنی‌‌اسرائیل در انتخاب گاو این شد که گاو دارای آن ویژگی‌ها در همین گاو منحصر شود و آن فرزند، سودی فراوان به دست آورد. موسی گفت: ببینید که نتیجه احسان چگونه و تا چه اندازه به نیکوکار می‌رسد.[۳]

جوان و خودداری از نگاه به نامحرم

ابوحازم می‌‌گوید: زمانی که یکی از دختران شعیب به موسی گفت: پدرم از تو دعوت می‌کند تا مزد آب دادن به گوسفندان را به تو بپردازد، موسی این دعوت را نپسندید و خواست آن را رد کند. با این حال، چون آن سرزمین گذرگاه جانوران درنده بود، چاره‌ای نیافت و پی آن زن رفت. در این حال، باد لباس زن را به حرکت در می‌آورد؛‌به گونه‌ای که موسی دریافت او نمی‌تواند لباس خود را جمع و جور نگاه دارد. از این رو، آن حضرت دورتر از وی گام برمی‌داشت و گاهی چشم‌هایش را می‌بست. موسی پس از مدتی که دید این گونه نمی‌توان راه پیمود، به دختر شعیب فرمود: ای کنیز خدا! از پشت سرم بیا و راه را با سخن گفتن به من نشان بده. هنگامی که موسی به خانه شعیب وارد شد، شعیب آماده خوردن شام بود. پس به موسی فرمود: ای جوان! بنشین و غذا بخور. موسی گفت: به خدا پناه می‌برم. شعیب فرمود: چرا چنین می‌گویی؛‌مگر گرسنه نیستی؟ موسی گفت: آری؛ گرسنه‌ام، ولی می‌ترسم این غذا خوردن من در مقابل کمک به آن دو زن باشد، در حالی که من از خانواده و دودمانی هستم که کار خداپسندانه خود را با طلایی که تمام زمین را پر کرده باشد، معاوضه نمی‌کند. شعیب فرمود: ای جوان! به خدا سوگند، این گونه نیست که تو می‌پنداری، بلکه عادت من و پدرانم این است که از مهمان پذیرایی کنیم. موسی از این پاسخ قانع شد. پس نشست و مشغول خوردن غذا شد.[۴]

پیامبر جوان و مبارزه با طاغوت زمان

امام محمد باقر(علیه‌السلام) در روایتی فرمود: موسی نزد فرعون رفت. به خدا سوگند! مثل این که هم اکنون او را می‌بینم فردی توانا و کارآمد است با مویی همانند حضرت آدم(علیه‌السلام)، عبای پشمی بر دوش،‌عصایی در دست در حالی که کشاله ران با نواری بسته شده، کفشش از پوشت درازگوش و بند آن از پوست درخت خرما. به فرعون گفتند: جوانی بر در کاخ آمده که گمان می‌کند فرستاده پروردگار جهانیان است.

فرعون بنابر عادت همیشگی‌اش هرگاه بر کسی غضب می کرد، شیرهای درنده را به جان او می‌انداخت. از این رو، به مربی شیرها دستور داد که زنجیرهایشان را باز کند. مربی زنجیر شیرها را پاره و آن‌ها را در کاخ رها کرد. کاخ فرعون، نه در داشت. همین که تمام درب‌ها به رویش باز شد، شیرها وارد شدند، ولی مانند حیوانات اهلی زیر دست و پای موسی دم می‌جنباندند. فرعون به حاضران در مجلس گفت: تاکنون چنین صحنه‌ای را دیده‌اید؟

در قرآن کریم به این مسئله اشاره شده است که وقتی موسی نزد فرعون رفت، فرعون گفت: آیا ما تو را در کودکی نزد خود نپروراندیم و سال‌هایی از زندگی‌ات را پیش ما نبودی؟ سرانجام آن کار را که نبایست می‌کردی انجام دادی و مأموری از ما را کشتی. تو انسان ناسپاسی هستی. موسی گفت: من آن کار را انجام دادم، در حالی که از بی‌خبران بودم.

در ادامه ماجرا، فرعون به یکی از افراد دستور داد تا موسی را گردن بزنند. در این حال، جبرئیل با شمشیر به سوی یاران فرعون حمله ور شد و شش نفر از آن‌ها را کشت. فرعون گفت: رهایش کنید. موسی دست خود را در گریبان فرو برد و بیرون آورد. ناگهان دستش سفید و روشن شد، به گونه‌ای که روشنایی آن صورتش را پوشاند. سپس عصایش را انداخت؛ ناگهان به ماری تبدیل شد و ایوان کاخ را بلعید. فرعون با دیدن این منظره به موسی گفت: تا فردا مرا مهلت بده. سرانجام داستان موسی نیز آن گونه شد که معروف است.

پیامبر جوان، مصداق فرو برندگان خشم

عبدالله بن عمر می‌گوید: از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) پرسیدند که ذی الکفل چه کسی بود؟ فرمود: در سرزمین حضر موت، پیامبری به نام عوید یا ابن ادریم بود. روزی به مردم گفت: پس از من چه کسی رهبری مردم را به عهده می‌گیرد، به شرط این که برای‌شان غضب نکند؟ جوانی برخاست و گفت: من. البته ابن ادریم به او توجه نکرد و پرسش خود را تکرار کرد. دوباره همان جوان برخاست و به او پاسخ مثبت داد. سرانجام پیامبر(ابن ادریم) درگذشت خداوند، آن جوان را به پیامبری رساند. عادت جوان این بود که در اول روز، میان مردم قضاوت می‌کرد. ابلیس به پیروان خود گفت: چه کسی می‌تواند او را بفریبد؟

یکی از پیروانش که به ابیض (سفید) معروف بود، داوطلب شد. ابلیس به او گفت: به سویش برو، شاید بتوانی او را خشمگین کنی. وقتی روز به نیمه رسید، ذی الکفل آماده خوابیدن بود که ابیض نزد او رفت و فریاد زد به من ستم شده است. ذی الکفل به خدمتکارش گفت: به او بگو بیاید. ابیض گفت: من از جایم تکان نمی‌خورم. ذی الکفل، انگشترش (مهرش) را به او داد و گفت: برو، دوستت (طرف دعوایت) را نزد من بیاور. ابیض رفت و فردا درست هنگام خواب ذی الکفل آمد و فریاد زد: بر من ستم شده و طرف دعوایم به انگشتری و مهر تو توجهی نکرده است. دربان به او گفت: وای بر تو، او را رها کن و بگذار بخوابد؛ زیرا او دیروز و دیشب را نخوابیده است. گفت: نمی‌گذارم بخوابد؛ به من ستم شده است. دربان نزد ذی الکفل آمد و او را خبر کرد. او نامه‌ای با مهر و امضای خود نوشت و آن را به ابیض داد. ابیض فردا دوباره در زمان خواب ذی الکفل آمد و پی در پی فریاد می‌زد: من از کارهای تو سردرنمی‌آورم. ذی الکفل دستش را گرفت، در حالی که آن روز هوا خیلی گرم بود، به گونه‌ای که تکه گوشت در آفتاب پخته می‌شد. هنگامی که ابیض این حالت را دید، دستش را از دست او جدا کرد و از خشمگین ساختن او ناامید شد. از این رو، خداوند متعال، آیاتش را بر پیامبرش نازل کرد تا بر آزار مردم صبر کند، همان گونه که پیامبران دیگر بر بلا صبر کردند.[۵]

مفهوم جوانمرد از دیدگاه امام صادق(علیه‌السلام)

سلیمان بن جعفر هذلی می‌گوید: امام صادق(علیه‌السلام) از من پرسید: ای سلیمان! به چه کسی جوان‌مرد می‌گویند؟ گفتم: قربانت گردم. جوان مرد از نظر ما به کسی گفته می شود که به سن جوانی رسیده باشد. امام فرمود: همه اصحاب کهف پیر بودند، ولی خداوند متعال، به خاطر ایمانشان، آن‌ها را جوانمرد نامید. ای سلیمان! کسی که به خداوند ایمان آورد و تقوا پیشه کند، او جوانمرد است.[۶]

جوان در میدان کارزار

امام صادق(علیه‌السلام) به نقل از پدران بزرگوارش فرمود: یوشع بن نون پس از موسی رهبری مردم را عهده دار شد، در حالی که بر فشار و آزار طاغوت‌های زمان صبر می‌کرد. سرانجام حکمرانی طاغوت‌ها به سر امد و پس از آن، دولت او رونق گرفت.

در این زمان، دو نفر از منافقان قوم موسی، به رهبری صفرا دختر شعیب (همسر موسی) و با صدهزار مرد جنگی علیه او وارد جنگ شدند. یوشع عده زیادی از ان‌ها را کشت و بقیه را یاری خداوند بزرگ شکست داد و بر آن‌ها پیروز شد. در این جنگ، صفرا دختر شعیب اسیر شد و یوشع به او گفت: در دنیا تو را بخشیدم تا پیامبر خدا، موسی را دیدار کنیم، آن‌گاه از تو و قومت نزد او شکایت می‌کنم. صفرا گفت: ای وای اگر لیاقت بهشت را پیدا کنم، خجالت می‌کشم در آن جا به رسول خدا نگاه کنم، زیرا نسبت به او پرده‌دری می‌کردم و با وصی او جنگیدم.

جانشینان یوشع چهارصد سال، یعنی تا زمان داوود خود را پنهان می‌کردند. ایشان یازده نفر بودند و مردم با مراجعه به آن‌ها، پاسخ پرسش‌های دینی خود را می‌گرفتند تا این که آخرین نفرشان به رهبری رسید. او ایشان را به آمدن داوود بشارت داد و گفت: او همان کسی است که زمین را از جالوت و لشکریانش پاک می‌کند و فرج و آسودگی‌تان در ظهور اوست. مردم نیز در انتظارش بودند سرانجام زمان داوود فرا رسید. او چهار برادر و پدری سالخورده داشت که از میان برادرانش، داوود گمنام و کوچک‌تر بود. افزون بر آن، مردم نمی‌دانستند که او همان پیامبری است که در انتظار اویند.

هنگامی که طالوت به فرماندهی لشکر بنی‌اسرائیل برگزیده شد، سپاهیان را از شهر بیرون برد. پدر داوود و برادرانش نیز برای جنگیدن به همراه سپاه رفتند، ولی داوود از آن‌ها عقب افتاد. او با خود اندیشید که چه کسی به من اعتنا می‌کند؟ پدر و برادرانش توجهی به او نکردند. به ناچار پیش گوسفندان پدر ماند تا این که جنگ شدت گرفت. پدرش برگشت و به داوود گفت: برای برادرانت غذایی ببر تا در برابر دشمنان خود نیرویی بگیرند. داوود که جوانی کوتاه قد، کم سن، پاک دل و نیکو اخلاق بود، به سوی میدان جنگ روانه شد. در میدان جنگ، صف‌های لشکر به هم نزدیک شده و هر کس در جایگاهش قرار گرفته بود. داوود در حال حرکت به سنگی رسید. سنگ، او را صدا زد و گفت: ای داوود! مرا بردار و با من جالوت را به قتل برسان؛ زیرا خدا مرا تنها برای کشتن وی آفریده است. داوود آن سنگ را برداشت و در توبره‌ای انداخت که سنگ فلاخنش[۷] را در آن گذاشته بود و گوسفندان را با آن میراند. وقتی داوود به لشکر وارد شد و شنید که همه از قدرت جالوت تعریف می‌کنند. و او را بزرگ می‌شمرند. گفت: چه خبر است که این همه او را بزرگ شمرده و خود را در برابرش باخته‌اید؟ به خدا سوگند! چون با او روبه‌رو شوم او را خواهم کشت. مردم از قدرت او باخبر نشدند، تا این که بر طالوت وارد شد. طالوت گفت: ای جوان! مگر چه نیرویی داری و چه تجربه‌ای درباره کارزار اندوخته‌ای؟ او گفت: همیشه شیر به گوسفندان آن‌ها حمله می‌کند و آن‌ها می‌رباید شیر را دنبال می‌کنم و می‌گیرم. سپس سرش را با یک دست گرفته و فک پایینش را باز می‌کنم و گوسفندم را از دهانش می‌ستانم.

خداوند به طالوت وحی کرده بود که جالوت به دست کسی که زره تو اندازه اندام او باشد، کشته خواهد شد. از این رو، داوود زره او را پوشید. زره اندازه او بود. طالوت و حاضران از بنی اسرائیل از این مسئله تعجب کردند. طالوت گفت: امید است خدا جالوت را به دست او نابود کند. صبح هنگام دو لشکر رو به روی هم قرار گرفتند. داوود گفت: جالوت را به من نشان دهید. همین که او را دید، سنگ را به سوی جالوت رها کرد. سنگ مستقیم میان دو چشم جالوت خورد و تا مغز سرش فرو رفت. جالوت از اسب سرنگون شد. مردم فریاد زدند: داوود جالوت را کشت. پس از آن، او را به پادشاهی برگزیدند و طالوت را فراموش کردند. بنی اسرائیل گرد او جمع شدند و خدای بزرگ، زبور (کتاب داوود) را بر او نازل کرد. همچنین فن آهنگری را به او آموخت و آهن را برایش نرم کرد. به کوه‌ها و مرغان نیز فرمود در تسبیح با او هم نوا شوند. همچنین به او آوازی بخشید که در زیبایی بی‌مانند بود. این گونه پیامبری او در بنی‌اسرائیل پایدار ماند.[۸]

اعطای جانشینی پیامبر به یک جوان

حضرت داوود تصمیم می‌گیرد که سلیمان را به جانشینی خود برگزیند؛ زیرا خداوند به وسیله وحی، او را به این کار امر کرده بود. وقتی که بنی‌اسرائیل را از این تصمیم آگاه کرد، آن‌ها به مخالفت پرداختند و گفتند: چگونه جوانی را جانشین خود می‌کند در حالی که در میان ما، کسانی بزرگ تر از او هستند. داوود، اسباط بنی اسرائیل را فراخواند و به آن‌ها گفت: سخن شما به من رسیده است. بنابراین، عصاهای خود را به من نشان دهید. پس هر عصایی که میوه بدهد، صاحب آن عصا جانشین من خواهد بود. گفتند: ما راضی هستیم. داوود گفت: باید هر کس از شما اسم خودش را روی عصایش بنویسد. آن‌ها پذیرفتند. سلیمان نیز اسمش را روی عصای خود نوشت. همه عصاها را به خانه‌ای بردند و درش را بستند. بزرگان اسباط بنی اسرائیل از آن خانه نگهبانی می‌کردند، تا صبح فردا رسید. داود پس از نماز صبح،‌ در خانه را گشود، و عصاهایشان را بیرون آورد. عصای سلیمان سبز شده و میوه داده بود. ناگزیر مردم در تعیین جانشین، رأی داوود را پذیرفتند. داود در حضور بنی‌اسرائیل، برای سنجش شایستگی حضرت سلیمان به او گفت: ای پسرکم! چه چیز باعث آرامش انسان می‌شود؟ سلیمان گفت: این که خدا مردم را ببخشد و مردم نیز همدیگر را ببخشند. باز پرسید: ای فرزندم! چه چیزی برای انسان شیرین است‌؟ گفت: محبت زیرا آن نسیم رحمت خداوند در بندگانش است. داوود، با لبخندی از رضایت، او را به میان بنی‌اسرائیل برد و گفت: این پسرم جانشین من در میان شماست.[۹]

کودک و فریضه امر به معروف و نهی از منکر

پس از شدت یافتن گرفتاری‌های بنی اسرائیل، یحیی پسر زکریا به دنیا آمد. وی در هفهت سالگی به میان مردم آمد و آن‌ها موعظه کرد. او در سخنان خود حمد و سپاس خدا را به جا آورد و با یادآوری ایام الله، علت گرفتاری‌های پرهیزکاران را گناهان بنی‌اسرائیل دانست. در ادامه، با مژده دادن قیام حضرت مسیح پس از بیست سال و اندی، سرانجام نیکو و گشایش در کارها را به پرهیزکاران نوید داد.[۱۰]

جوان و ترس از عذاب آخرت

حضرت زکریا به هنگام موعظه بنی اسرائیل، اطراف خود را نگاه می‌کرد و با دیدن یحیی از بهشت و دوزخ سخن نمی‌گفت. روزی زکریا بنی اسرائیل را موعظه می‌کرد. یحیی در حالی که عبایی بر سر کشیده بود، در میان مردم نشست. زکریا که یحیی را ندیده بود، سخن را آغاز کرد و گفت: دو ستم، جبرئیل از خداوند نقل کرد در دوزخ کوهی به نام سکران[۱۱] است. در پایین کوه دره‌ای است که به خاطر غضب پروردگار، آن را غضبان می‌گویند. در آن دره،‌ چاهی است که عمق آن به اندازه صد سال راه است. در آن چاه نیز تابوت‌هایی آتشین و در آن تابوت‌ها، صندوق، لباس و غل زنجیرهایی از آتش قرار دارد.

حضرت یحیی سرش را بلند کرد و گفت: وای که چقدر از سکران بی‌خبر بودم. پس از آن، آشفته حال سر به بیابان گذاشت. زکریا نزد مادر یحیی رفت و به او گفت: برخیز و یحیی را دریاب؛ زیرا می‌ترسم دیگر او را زنده نبینی. مادر یحیی به جست و جویش روانه شد. او در راه، جوانان بنی‌اسرائیل را دید. آنان گفتند: ای مادر یحیی! در پی چه هستی؟ گفت: در پی فرزندم، یحیی هستم. در حضور او از دوزخ سخن گفته‌اند و او پریشان حال شده است. مادر یحیی در حالی که جوانان او را همراهی می‌کردند، به چوپانی رسید. او به چوپان گفت: آیا جوانی را که چنین ویژگی‌هایی داشته باشد، ندیدی؟ چوپان گفت: شاید در پی یحیی پسر زکریا هستی؟ مادر یحیی گفت: بله، او فرزند من است. چوپان گفت: ا کنون او را در کوهستانی که مسیر راهش چنین و چنان بود ترک کردم. در حالی که پاهایش را در آب تر کرده و چشمش را به سوی آسمان دوخته بود و می‌گفت: خدایا، به عزت تو سوگند! شربت سردی نچشم تا این که جایگاهم را نزد تو ببینم، مادرش با دیدن این حال، به ا و نزدیک شد، سرش را به سینه نهاد و او را به خدا سوگند داد که به خانه برگردد.

یحیی با او به خانه رفت. مادرش به او گفت: آیا پیراهن بافته‌ شده از مو را درمی‌آوری و پیراهن پشمی نرم را می‌پوشی؟ یحیی پذیرفت. او پس از خوردن غذا به خواب سنگینی فرو رفت، به گونه‌ای که برای نماز بیدار نشد. پس در خواب به او ندا دادند: ای یحیی بن زکریا! آیا خانه‌ای بهتر از خانه من و همسایه‌ای بهتر از من می‌خواهی؟ پس بیدار شو. یحیی برخاست و گفت: ای پروردگار من! از لغزشم درگذر. ای خدای من، به عزتت سوگند! جز بیت المقدس جایگاه دیگری را نمی‌پسندم. پس به مادرش گفت: پیراهن بافته شده از مو را به من بده، به درستی که فهمیدم شما دو نفر مرا وارد جاهای خطرناک می‌کنید. مادرش پیراهن را به او داد، ولی او را از رفتن بازداشت. زکریا به همسرش گفت: ای مادر یحیی! او را رها کن؛ زیرا فرزندم حجاب قلبش (با خدا) از بین رفته و از زندگی بهره‌ای نمی‌برد. یحیی پیراهنش را پوشید و عمامه‌اش را بر سر نهاد. وی پس از ورود به بیت المقدس، همراه احبار[۱۲] به پرستش خدا پرداخت. تا این که او آن‌گونه شد که مشهور است.[۱۳]

جوان داوطلب شهادت

امام باقر(علیه‌السلام) در روایتی فرمود: حضرت عیسی شبی که خدای تعالی ا و را به آسمان برد، دوازده نفر از یاران خود را فراخواند و ایشان را در خانه‌ای جمع کرد. سپس از چشمه‌ای که در کنج آن خانه بود، درآمد و در حالی که آب را از سرش پاک می‌کرد، فرمود: خداوند به من وحی کرد که همین ساعت مرا به سوی خود بالا می‌برد و از (آزار قوم) یهود رها می‌کند. کدام یک از شما داوطلب می‌شود که پروردگار او را شبیه من سازد و به جای من به دار آویخته شود تا در بهشت با من باشد؟ جوانی از میان آنان گفت: یا روح الله! من حاضرم. فرمود: بله تو همانی. آن گاه به دیگران رو کرد و فرمود: بدانید که پس از رفتن من، یکی از شما پیش از رسیدن صبح، دوازده بار بر من کافر می‌شود. مردی از میان گروه گفت: ای پیغمبر خدا! آن منم؟ عیسی گفت: مثل این که در نفس خود، چنین چیزی را احساس کرده ای. باشد، تو همان شخص باش. آن‌گاه به ایشان فرمود: پس از من دیری نمی‌پاید که به سه گروه پراکنده می‌شوید. دو گروه به خدای تعالی دروغ می‌بندند و در آتش خواهند بود و یک گروه که اهل نجات و بهشت است، افرادی هستند که از شمعون، صادقانه پیروی می‌کند و به خدا دروغ نمی‌بندد. پس از این سخن، در جلوی چشم همه یارانش، از کنج خانه به طرف آسمان رفت و ناپدید شد. یهود که مدت‌ها در جست‌و‌جوی عیسی بود، در همان شب، آن خانه را پیدا کرد و آن جوان هم شکل حضرت عیسی(علیه‌السلام) دستگیر و به دار آویخته شد. هم چنین آن کس را که عیسی خبر داده بود تا صبح داوزده بار کافر می‌شود، دستگیر کردند. او نیز دوازده بار از عیسی بیزاری جست.[۱۴]

خلف صالح

امام باقر(علیه‌السلام) فرمود: در بنی اسرائیل مرد عاقلی زندگی می‌کرد که مال زیادی داشت و دارای پسری از زنی پاکدامن بود که از نظر شکل و قیافه مانند پدر بود. آن مرد هم چنین دو پسر دیگر از زنی ناصالح داشت. هنگامی که مرگش فرا رسید، به پسرانش گفت: آن مال و دارایی را که در وصیت نامه آورده‌ام، برای یکی از شما باشد. پس از مرگ، همه پسران ادعای مالکیت آن ثروت را داشتند. بنابراین، برای رفع اختلاف نزد قاضی شهرشان رفتند. قاضی گفت: من نمی‌توانم در مورد شما قضاوت کنم. برای این کار به نزد بنی غنام که سه برادر هستند، بروید. آنان به سراغ یکی از برادران رفتند. او را مردی سالخورده و والامقام دیدند. وی به ایشان گفت: به پیش برادرم بروید و از او بپرسید؛ زیرا از من بزرگ‌تر است. به نزد برادر دوم رفتند. وی نیز مردی سالخورده بود. او نیز به آن‌ها گفت: بروید از برادرم که بزرگ‌تر از من است، پرسش کنید. به سراغ برادر سوم رفتند. با تعجب دیدند که او از نظر چهره و قیافه از همه برادرها کوچک‌تر است. از این رو، از او خواستند که نخست چگونگی حال خودشان را برای آن‌ها بازگو و سپس در کار آن‌ها قضاوت کند. قاضی در جواب گفت: آن برادرم را که اول دیدید، از همه کوچک‌تر است؛ ولی زن بدی دارد که او را اذیت می‌کند و او از ترس دچار شدن به بلایی که نتواند بر آن صبر کند، بر آزار آن زن شکیبایی می‌ورزد. از این رو، پیر شده است. برادر دوم زنی دارد که گاهی او را اذیت و گاهی خوشحال می‌کند، از این جهت چهره‌اش هم چون چهره جوانان است. من زنی دارم که همیشه باعث خوشحالی‌ام می‌شود. هرگز اذیتم نمی‌کند و تاکنون از او بدی ندیده‌ام از این رو، چهره‌ام جوان مانده است. راه حل دعوای شما این است که نخست، قبر پدرتان را بشکافید و استخوان‌هایش را بیرون آورده و آتش بزنید. سپس نزدم بیایید تا میان شما قضاوت کنم. آنان رفتند تا به این دستور عمل کنند. پسر کوچک‌تر شمشیر پدر و دو برابر دیگر کلنگ را به دست گرفتند. وقتی دو برادر مشغول کندن قبر شدند، برادر کوچک‌تر گفت: قبر پدرم را نشکافید؛ زیرا من سهم خود را به شما می‌دهم. با این تصمیم نزد قاضی برگشتند. قاضی به آن دو برادر گفت: این کارتان قضاوت کردن درباره شما را آسان می‌کند. بنابراین، به برادر کوچک‌تر گفت: مال را بگیر که حق توست؛ زیرا اگر آن دو نفر، پسر پدرشان بودند، مانند پسر کوچک‌تر نسبت به پدر خود دلسوزی داشتند.[۱۵]

خلف ناصالح

زراره از امام باقر(علیه‌السلام) نقل کرد که حمران به امام گفت: قربانت گردم، اگر می‌فرمودید که ظهور امام زمان(علیه‌السلام) چه وقت رخ می‌دهد، خوشحال می‌شدیم. امام فرمود: ای حمران! تو دوستان و آشنایان و برادرانی داری. در گذشته، دانشمندی پسری داشت. آن پسر به دانش پدر بی‌علاقه بود و چیزی از او نمی‌پرسید. در عوض، همسایه‌ای داشت که نزدش می‌آمد و از او پرسش می‌کرد و جوابش را می‌گرفت. تا این که مرگ پدر نزدیک شد. در این هنگام، فرزندش را صدا زد و گفت: ای فرزندم! تو نسبت به دانش من کم علاقه بودی و مطلبی از من نمی‌پرسیدی، ولی در مقابل همسایه‌ای داشتیم که به نزدم می‌آمد و از من پرسش می‌کرد و جوابش را می‌گرفت. از این رو، پس از من اگر در مسئله‌ای مشکلی داشتی، نزد او برو. نشانی همسایه را نیز برای پسرش گفت. سرانجام پدر از دنیا رفت و پسرش را تنها گذاشت. از قضا، پادشاه آن زمان خوابی دید و پس از بیدار شدن از حال آن عالم جویا شد. به او گفتند که دانشمند از دنیا رفته است. پادشاه گفت:‌ آیا از خود فرزندی به جا گذاشته است؟ در جواب گفتند: بله، دارای فرزندی است. گفت: او را نزد من بیاورید. در پی او فرستادند. پسر با خود اندیشید: نمی‌دانم که پادشاه مرا برای چه خواسته است، در حالی که علمی ندارم. اگر پرسشی کند، رسوایی به بار می‌آورم. در این هنگام، سفارش پدر را به یاد آورد. به دنبال مرد همسایه رفت که دانش پدرش را فراگرفته بود. به او گفت: پادشاه به دنبال من فرستاده تا پرسشی کند و من نمی‌دانم که برای چه مرا فراخوانده است. افزون بر این، پدرم به من گفته بود که هرگاه در مسئله‌ای مشکل داشتم، به نزد تو بیایم. مرد دانشمند گفت: من می‌دانم که برای چه تو را فراخوانده است. اکنون اگر به تو خبر دهم و خداوند از این طریق، ثروتی نصیب تو کند، با من قسمت می‌کنی؟ پسر گفت: آری. مرد همسایه او را سوگند داد تا به پیمان خود وفا کند. پسر با او عهد کرد که به پیمانش پای بند خواهد بود. مرد همسایه گفت: پادشاه دوباره خوابی که دیده است، از تو می‌پرسد که اکنون در چه زمانی هستیم؟ تو بگو که اکنون زمان گرگ است. پسر نزد پادشاه آمد. پادشاه به او گفت: آیا می‌دانی برای چه به دنبال تو فرستاده‌ام؟ پسر گفت: می‌خواهی از خوابی که دیده‌ای پرسش کنی که اکنون چه زمانی است؟ پادشاه گفت: راست گفتی. پس مرا آگاه کن. پسر گفت: اکنون زمان گرگ است. پادشاه دستور داد تا جایزه‌ای به او بدهند. پسر آن جایزه را گرفت و رهسپار منزل شد و از وفای عهد با آن مرد همسایه، خودداری ورزید. او با خود گفت: شاید این ثروت تا آخر عمر برایم بس باشد و دیگر به مرد همسایه نیازمند نشوم. پس از مدتی، پادشاه دوباره خوابی دید و به دنبال پسر فرستاد. او از کاری که در گذشته کرده بود، پشیمان شد و با خود گفت: به خدا سوگند!‌من علمی ندارم تا به نزد پادشاه روم. هم‌چنین نمی‌دانم با آن دوستی که به او خیانت ورزیده‌ام، چه کنم. سپس گفت: اکنون با هر بهانه، نزد او می‌روم، عذرخواهی می‌کنم و سوگند می‌خورم تا شاید به من کمک کند. از این رو، نزد مرد همسایه رفت و گفت: من کاری کردم که نبایست می‌کردم و به عهد و پیمانم پای‌بند نبودم. بنابراین، مالی که در دستم بود، از بین رفت و دوباره نیازمند تو شدم. پس تو را به خدا سوگند می‌دهم که مرا خوار نکنی. من نیز به تو اطمینان می‌دهم که اگر جایزه‌ای گرفتم، با تو قسمت کنم. آن‌گاه گفت: پادشاه مرا فراخواند، ولی نمی‌دانم که چه پرسشی از من دارد. مرد همسایه گفت: او می‌خواهد درباره خوابی که دیده است از تو بپرسد که اکنون چه زمانی است؟ به او بگو حال زمان قوچ است. پسر نزد پادشاه رفت. پادشاه گفت: آیا می‌دانی برای چه در پی‌ات فرستادم؟ پسر گفت: خوابی دیده‌ای و می‌خواهی از من بپرسی که زمان آن چیست؟ پادشاه گفت: راست گفتی. پس مرا از آن آگاه کن. پسر گفت: حال زمان قوچ است. پادشاه دستور داد که به او جایزه‌ای بدهند. پسر جایزه را گرفت و به منزل بازگشت. او با خود اندیشید که آیا به عهد و پیمانش وفا کند یا نکند؟ از این رو، گاهی تصمیم می‌گرفت وفا کند، ولی زود از تصمیم خود برمی‌گشت. سرانجام گفت: شاید پس از این، هرگز نیازمند به او نشوم بدین جهت، به وعده‌اش عمل نکرد. سال‌ها گذشت تا این که پادشاه دوباره خوابی دید و پسر را فراخواند. پسر از کاری که با دوستش کرده بود، پشیمان شد و گفت: پس از دو بار خیانت، چگونه از او کمک بخواهم؟ سرانجام تصمیم گرفت نزد مرد همسایه برود. از این رو، نزد او رفت و گفت: به خدا سوگند، این بار به عهدم وفادار خواهم ماند و دیگر خیانت نمی‌کنم. مرد همسایه گفت: پادشاه تو را فراخوانده تا زمان خوابی را که دیده است از تو بپرسد. پس به او خبر ده که اکنون زمان اندازه و مقدار است.

پسر نزد پادشاه آمد. پادشاه گفت: برای چه تو را فراخوانده‌ام؟ پسر گفت: خوابی دیده و می‌خواهی از زمان آن بپرسی. پادشاه گفت: راست گفتی. پس مرا از آن آگاه کن. پسر گفت: اکنون زمان اندازه و مقدار است. پادشاه دستور داد که به او جایزه بدهند. پسر جایزه را گرفت و یک راست به نزد مرد همسایه رفت و آن را در برابر او گذارده و گفت: با جایزه پادشاه نزدت آمدم، آن را قسمت کن. مرد همسایه و دانشمند به او گفت: زمان نخست زمان گرگ بود و تو از گرگان بودی. زمان دوم، زمان قوچ بود؛‌ زیرا که قوچ تصمیم می‌گیرد، ولی عمل نمی‌کند هم چنان که تو تصمیم گرفتی، ولی عمل نکردی. و این زمان، زمان اندازه و مقدار است. بنابراین، تصمیم گرفتی و به عهد خود وفا کردی. اکنون مالت را بردار؛ زیرا به آن نیازی ندارم. پس مرد همسایه، جایزه را به او برگرداند.[۱۶]

محاسبه کردار بر اساس رفتار جوانی

امیرالمؤمنین علی(علیه‌السلام) فرمود: به درستی که خداوند عزیز، پاداش کارهای نیک را برای بیمار سال‌خورده به آن اندازه که در دوران جوانی و سلامتی انجام داده می‌نویسد. هم‌چنین خداوند به فرشتگان می‌فرماید: پاداش کارهای بنده‌ام را البته تا وقتی که به عهد و بندگی‌اش پای بند است به اندازه کارهای شایسته پیش از بیماری و پیری‌اش بنویسید.[۱۷]

مجازات عاق پدر و مادر

امام موسی کاظم(علیه‌السلام) از امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) نقل کرده است که فرمود: پیرمردی گریه‌کنان، همراه پسرش به حضور رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آمد و گفت: ای رسول خدا(صلی الله علیه و آله)! این پسرم را در کودکی غذا دادم و آن گونه که با یک کودک عزیز رفتار می‌کنند، با او مهربانی کردم. به او کمک کردم تا این که نیرو گرفت و مالش زیاد شد. در عوض، جوانی و دارایی‌ام را از دست دادم؛ به گونه‌ای که ضعیف و ناتوان شده‌ام، ولی او اکنون به من کمک نمی‌کند تا غذای کمی تهیه کنم و از گرسنگی نمیرم.

رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به جوان گفت: درباره سخنان پدرت چه می‌گویی؟ جوان گفت: ای پیامبر! دارایی‌ام به اندازه خرج خود و زن و بچه‌ام است. نه زیادتر. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) به پدر جوان گفت: در جواب او چه می‌گویی؟ پدر جوان گفت: ای رسول خدا! او توانگر است. انبارهای گندم، جو، خرما و کشمش دارد و صاحب درهم و دینارهای زیادی است. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به پسر گفت: جواب تو چیست؟ پسر گفت: ای پیامبر! من هیچ کدام از آن دارایِی‌ها را ندارم. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: ای جوان! از خدا بترس و به پدرت که نسبت به تو احسان و خوبی کرد، نیکی کن؛‌ زیرا خداوند، در عوض به تو احسان می‌کند. جوان گفت: من چیزی ندارم. رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) فرمود: ما در این ماه به جای تو، به او کمک می‌کنیم؛ ولی از ماه‌های بعد، تو به او کمک کن. سپس به اسامه[۱۸] امر کرد برای مخارج او و زن و بچه‌اش در این ماه به پیرمرد صد درهم بدهد. اسامه نیز دستور پیامبر(صلی الله علیه و آله) را انجام داد. پس از یک ماه، پیرمرد و پسرش به حضور رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آمدند. پسر گفت: من چیزی ندارم. پیامبر فرمود: تو مال زیادی داری، ولی همه‌اش نابود می شود و فقیر و بیچاره خواهی شد. حتی تهی‌دست‌تر از پدرت.

مدتی گذشت. روزی جوان، مردمی را دید که نزدیک انبارهای (غله و مواد غذایی) او جمع شده بودند. از گفت‌و‌گوی آنان فهمید که از انبارها شکایت دارند. جوان به سوی انبارها رفت و متوجه شد تمام گندم، جو، خرما و کشمش انبارها، گندیده و از بین رفته‌اند. همسایه‌ها او را وادار کردند که بار انبارها را به جای دیگری ببرد. پسر برای انجام این کار، باربرهایی را با دست مزد زیادی به کار گرفت. باربرها، انبارها را خالی کردند و به منطقه دوری از شهر بردند. هنگامی که جوان خواست کرایه آن‌ها را از درهم و دینارها بپردازد، ناگهان متوجه شد که همه سکه‌ها از بین رفته و تبدیل به سنگ شده‌اند. باربرها وقتی که فهمیدند او دیگر پولی ندارد، در گرفتن دست مزد خود پافشاری کردند. او به ناچار وسایل زندگی و خانه خود را فروخت و کرایه باربرها را پرداخت، در حالی که دیگر هیچ چیز از مال دنیا برای او باقی نماند. سرانجام پسر به گونه‌ای تهی‌دست و بدبخت شد که دیگر نمی‌توانست حتی غذای روزانه خودش را به دست آورد. از این رو، بیمار و لاغر شد. پیامبر گرامی در این زمینه فرمود: ای عاق شدگان پدر و مادر! عبرت بگیرید و بدانید هم چنان که جوان در دنیا اموالش نابود می‌شود، در آخرت نیز درجات بهشت او به درکات دوزخ تبدیل می‌شود. [۱۹]

دعای پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) برای جوان ماندن

روایت شده است که عمرو بن حمق خزاعی به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آب داد. پیامبر(صلی الله علیه و آله) برای سپاسگزاری، او را این گونه دعا کرد: خدایا! جوانی او را طولانی فرما. پس هشتاد سال از عمرش گذشت، در حالی که موی سفیدی در سر و صورت او دیده نشد.[۲۰]

پایداری عقیده

آنان از این که پیامبر بیم دهنده‌ای از خودشان، برایشان آمده در شگفتند. (بنابراین) کافران گفتند: این جادوگری بسیار دروغ گو است. آیا او به جای خدایان،‌ خدای یکتایی قرار داده است؟‌ به راستی، این چیز عجیبی است! بزرگانشان بیرون آمدند و گفتند: بروید و بر خدایانتان ایستادگی کنید که این امر، به یقین هدف (ما) است. (از این گذشته) ما هرگز چنین چیزی را در آیین دیگری نشنیده‌ایم، این (آیین) ساختگی است. (سوره ص، آیات ۴ـ۷).

این آیه‌ها در مکه و در پی این ماجرا نازل شد که با آشکار شدن دعوت پیامبر در مکه، قریش به صورت دسته جمعی نزد ابوطالب رفتند و گفتند: ای ابوطالب برادرزاده‌ات، عقیده ما را به تمسخر گرفت. خدایان ما را دشنام داد، جوانان ما را منحرف کرد و جماعت ما را پراکنده ساخت. اگر ا نگیزه او از این کار، نیازمندی و تهی دستی اوست، ما ثروت هنگفتی به او می‌دهیم تا غنی‌ترین مرد قریش باشد و اگر خواهان شهرت و مقام است، او را فرامانروای خود می‌کنیم. ابوطالب، پیامبر را از این مسئله آگاه کرد. آن حضرت فرمود: اگر خورشید را در دست راستم و ماه را در دست چپم قرار دهند، آن را نمی‌پذیرم ولی یک سخن را از من بپذیرند تا در پرتو آن بر عرب حکومت کنند و غیر عرب را پیرو خود کنند و در بهشت سرور ایشان باشند. ابوطالب سخن پیامبر را به آگاهی قریش رساند. قریش گفتند: ما حاضریم ده بار سخن تو را گوش کنیم. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: به یکتایی پروردگار و این که من فرستاده خداوند یکتا هستم، اعتراف کنید. قریش گفتند: سیصد و شصت خدا را رها کنیم و خدای یگانه را بپرستیم؟ خداوند سبحان، در این هنگام آیه‌های ذکر شده را فرو فرستاد.[۲۱]

 

مقام معنوی جوان بنی هاشمی (علی بن ابیطالب علیه‌السلام)

حسن بن سلیمان در کتاب محتضر نقل کرده است: سلمان فارسی گفت که پیامبر فرمود: وقتی مرا از آسمان دنیا بالا بردند، ناگهان به کاخی از نقره سفید داخل شدم که دو فرشته جلوی در آن بودند. گفتم: ای جبرئیل، از دو فرشته بپرس این کاخ از آن کیست؟ جبرئیل از آن‌ها پرسید. گفتند: مال جوانی از بنی‌هاشم است. وقتی به اسمان دوم رفتم، ناگهان کاخی از طلای سرخ، بهتر از کاخ آسمان اول وارد شدم که دو فرشته جلوی درش بودند، گفتم: ای جبرئیل، از آن‌ها بپرس این کاخ مال کیست؟ جبرئیل از آن‌ها پرسید، گفتند: از آن جوانی از بنی‌هاشم است. هنگامی که به اسمان سوم رفتم، به کاخی از یاقوت سرخ وارد شدم که دو فرشته جلوی درش بودند. گفتم: ای جبرئیل! از آن‌ها بپرس، این کاخ، از آن کیست؟ جبرئیل پرسید و آن‌ها در جواب، پاسخ قبل را بازگو کردند. وقتی به آسمان چهارم رسیدم، به کاخی از مروارید سفید وارد شدم با همان دو فرشه‌ای که برابر آن جا بودند. گفتم ای جبرئیل! از آن‌ها بپرس که کاخ از آن کیست؟ جبرئیل پرسید و آن‌ها باز همان پاسخ را دادند. وقتی که به آسمان پنجم رفتم، به کاخی از مروارید زرد وارد شدم با همان فرشته‌ها. گفتم: ای جبرئیل! بپرس این کاخ از آن کیست؟ آن‌ها باز گفتند: از آن جوان بنی‌هاشمی است. زمانی که به آسمان ششم رسیدم به کاخی از مروارید مرطوب و خشک داخل شدم با آن دو فرشته نگهبان گفتم: ای جبرئیل! از آن‌ها بپرس این کاخ از آن کیست؟ جبرئیل از آن‌ها پرسید و باز همان پاسخ را گفتند. تا این که به آسمان هفتم رسدم و به کاخی از نور عرش خدای بزرگ وارد شدم که برابر در آن نیز دو فرشته بودند. جبرئیل همان گونه پرسید و آن‌ها نیز همان پاسخ را دادند. پس خوشحال شدیم. پیوسته از نور به تاریکی و ظلمت و از تاریکی به سوی نور پیش می‌رفتیم تا این که در سدره المنتهی ایستادم. ناگهان فهمیدم جبرئیل(علیه‌السلام) از رفتن باز مانده است. گفتم: دوست من، جبرئیل! آیا در چنین مکانی مرا رها می‌کنی و می‌روی؟ جبرئیل گفت: دوست من، سوگند به آن کسی که تو را به شایستگی به پیامبری برگزید به درستی که این راه را تاکنون هیچ پیامبر و فرشته مقربی نپیموده است. تو را به پروردگار عزیز می‌سپارم.

همان گونه که در آن جا ایستاده بودم. به دریایی از نور پرتاب شدم. پیوسته امواج مرا از نور به تاریکی و از تاریکی به سوی نور پرتاب می‌کرد. سرانجام پروردگار مرا در جایگاه ملکوت رحمان، مکانی که دوست داشتم آن‌جا توقف کنم، نگه داشت. خداوند فرمود: ای احمد! بایست. من با نگرانی ایستادم. از ملکوت به من ندا داده شد:‌ای احمد! پس با الهام پروردگار گفتم: لبیک و سعدیک، ای پروردگار من!‌اکنون بنده‌ای در پیشگاه توام. پس ندا آمد: ای احمد! خدای عزیز بر تو سلام می‌کند. گفتم: سلام از اوست و به او باز می‌گردد. بار دیگر ندا آمد: ای احمد! پس گفتم: لبیک و سعدیک ای آقا و مولای من. گفت: ای احمد! پیامبر به آن‌چه از سوی پروردگارش بر او نازل شده، ایمان آورده است و همه مؤمنان نیز به خدا و فرشتگان او و کتاب‌ها و فرشتگانش، ایمان آورده‌اند. سپس پروردگارم به من الهام کرد و گفتم: و همه مؤمنان نیز به خدا و فرشتگان او و کتاب‌ها و فرستادگانش ایمان آورده‌اند. پس گفتم: به درستی که ما شنیدیم و اطاعت کردیم، پروردگارا! انتظار آمرزش تو را داریم و بازگشت ما به سوی توست. خداوند فرمود: خداوند هیچ کس را جز به اندازه توانایی‌اش تکلیف نمی‌کند. انسان هر کار نیکی را انجام دهد، برای خود انجام داده و هر کار بدی کند، به زیان خود کرده است. گفتم: پروردگارا! اگر ما فراموش یا خطا کردیم، ما را مجازات مکن. خداوند فرمود: به درستی که چنان کردم. گفتم: پروردگارا! تکلیف سنگینی بر ما قرار مده آن‌چنان که [برای گناه و طغیان] بر کسانی که پیش از ما بودند، قرار دادی. خداوند فرمود: به راستی چنان کردم. گفتم: پروردگارا! آن چه توانایی تحمل آن را نداریم، بر ما قرار مده و آثار گناه را از ما بشوی و ما را ببخش و در رحمت خود قرار ده. تو سرپرست مایی. پس ما را بر کافران، پیروز گردان. پس خداوند فرمود: به درستی که چنان کردم. به من ندا داده شد: خداوند می‌گوید که چه کسی را در زمین جانشین قرار دادی. گفتم: بهترین کس در زمین، پسر عمویم را بر ایشان جانشین قرار دادم. پس ندا رسید. ای احمد! پسر عموی تو کیست؟ گفتم: تو داناتری، او علی بن ابیطالب است. از ملکوت، هفت بار ندا رسید: ای احمد به علی بن ابیطالب، پسر عمویت دعای خیر کن. سپس فرمود: نگاه کن به سوی راست عرش. نگاه کردم. دیدم بر پایه آن نوشته شده بود. معبودی و شریکی به جز من که یگانه هستم نیست و محمد فرستاده من است. او را با علی تأیید کردم. ای احمد!‌ا اسم تو و پسر عمویت علی را از خود گرفتم.

اسمم الله و صفتم محمود، حمید و علی است. برو در حالی که هدایت کننده و هدایت شده هستی. خوب آمدی و خوب رفتی. خوشا به حال تو و کسی که به تو ایمان آورد و تو را تصدیق کرد. سپس در دریایی از نور پرتاب شدم. پیوسته امواج مرا به این سو و آن سو پرتاب می‌کرد. تا این که جبرئیل(علیه‌السلام) مرا در سدره المنتهی ملاقات کرد و به من گفت: دوست من! خوب آمدی و خوب رفتی. چه گفتی و به تو چه گفته شد؟ پیامبر فرمود: پس برخی از رویداها را بازگو کردم. جبرئیل گفت: آخرین سخنی که به تو گفته شد، چه بود؟ گفتم به من ندا داده شد: ای ابالقاسم!‌برو در حالی که هدایت کننده و هدایت شده و رشید هستی. خوشا به حال تو و کسی که به تو ایمان آورد و تو را تصدیق کرد. جبرئیل(علیه‌السلام) به من فرمود: آیا مقصود خداوند را از کلمه ابالقاسم فهمیدی؟ گفتم: نه ای روح خدا! در این هنگام ندا رسید: ای احمد! همانا کنیه تو را ابالقاسم نهادم؛ زیرا تا روز قیامت رحمت مرا میان بندگان من تقسیم می‌کنی. جبرئیل فرمود: گوارای جانت ای دوست من. سوگند به کسی که تو را به پیامبری برانگیخت و نبوت را با تو پایان داد، خداوند چنین مقامی را تاکنون به پیش از تو عطا نکرده است. سپس از آن‌جا حرکت کردیم تا به اسمان هفتم رسیدیم. کاخ آن جا به حالت نخست خود بر پا بود. گفتم:‌جبرئیل، دوست من! از آن دو فرشته بپرس آن جوان بنی‌هاشمی چه کسی است؟ جبرئیل از آن‌ها پرسید. در پاسخ گفتند: علی ابن ابیطالب، پسر عموی محمد(صلی الله علیه و آله)، پس از هر آسمانی پایین می‌آمدیم، کاخ‌هایش به حالت نخست خود پابرجا بود و جبرئیل پیوسته از فرشتگان، درباره جوان بنی‌هاشمی می‌پرسید و همه در پاسخ می‌گفتند: علی‌بن ابیطالب.[۲۲]

 

[۱] – بحارالانوار: ج ۱۲، باب ۹، ص ۲۲۷، روایت ۳٫

[۲] – جمع سبط، یعنی نوادگان. سبط به معنای نوه،پسر یا دختر است.

[۳] – بحارالانوار: ج ۱۳، باب ۹، ص ۲۶۲، روایت ۲٫

[۴] – بحارالانوار: ج ۱۳، باب ۳، ص ۲۱٫ درباره آیه ۲۵ سوره قصص.

[۵] – بحارالانوار: ج ۳، باب ۱۷، ص ۴۰۴، روایت ۱٫

[۶] – همان: ج ۱۴، باب ۲۷، ص ۴۲۸، روایت ۱۰٫

[۷] – رشته نخی پشمی یا ابریشمی که با آن سنگ پرتاب می‌کنند.

[۸] – بحارالانوار: ج ۱۳، باب ۱۹، ص ۴۴۵، روایت ۱۰٫

[۹] – بحارالانوار: ج ۱۳، باب ۱۹، ص ۴۴۶، روایت ۱۰٫

[۱۰] – همان: ص ۴۴۸، روایت ۱۰٫

[۱۱] – مست، سکره الموت: یعنی حالت جان کندن انسان هنگام مرگ.

[۱۲] – دانایان و پیشوایان یهود.

[۱۳] – بحارالانوار: ج ۱۴، باب ۱۵،‌ص ۱۶۶، روایت ۴٫

[۱۴] – بحارالانوار: ج ۱۴، باب ۲۳، ص ۳۳۶، روایت ۶٫

[۱۵] – بحارالانوار: ج ۱۴، باب ۳۲، ص ۴۹۰، روایت ۹٫

[۱۶] – بحارالانوار: ج ۱۶، ص ۴۹۷٫

[۱۷] – همان: ص ۳۵۱٫

[۱۸] – یکی از اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بود.

[۱۹] – بحارالانوار: ج ۱۷، ص ۲۷۱٫

[۲۰] – بحارالانوار: ج ۱۸، ص ۱۲٫

[۲۱] – همان: ص ۱۸۲٫

[۲۲] – بحارالانوار: ج ۱۸، ص ۳۱۲٫

پاسخ دادن

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر ارسال کنید.