دریافت کد حدیث تصادفی

مقایسه بنی اسرائیل و مسلمانان

حرکت‌ دادن‌ شبانه‌ حضرت‌ موسی‌(علیه السلام) ، بنی‌ اسرائیل‌ را از مصر
و لقد اوحینا الى موسى ان اسر بعبادى فاضرب لهم طریقا فى البحر یبسا لا تخاف درکا و لا تخشى. فاتبعهم فرعون بجنوده فغشیهم من الیم ما غشیهم.و اضل فرعون قومه و ما هدى [۱].
«و هر آینه تحقیقا ما به سوى موسى وحى کردیم که بندگان مرا (که بنى اسرائیل هستند) شبانه کوچ ده! و از میان دریا راه خشکى براى ایشان بساز، و هیچ از رسیدن فرعون مهراس! و از غرقه شدن مترس! فرعون با لشگریانش او را دنبال کردند، و فرا گرفت از دریا ایشان را آنچه را که فرا گرفت، و فرعون قوم خود را گمراه کرد، و هدایت ننمود.»
و این جمله اشاره است‏به آیه ۲۹ از سوره ۴۰: مؤمن که فرعون به قوم خود مى‏گفت:
و ما اهدیکم الا سبیل الرشاد
«من شما را رهبرى نمى‏کنم مگر بر راه رشد و صلاح.»

و معلوم شد که دروغ مى‏گفت و ایشان را جز بر ضلالت و گمراهى رهبرى نمى‏نمود.فرعون و فرعونیان غرق شدند، و قوم موسى به سلامت از دریاگذشتند.با عصاى آنحضرت در میان دریا دوازده راه خشکى پیدا شد، و هر کدام از اسباط یعنى فرزندان هر سبط از اسباط دوازده گانه، که دوازده پسر حضرت یعقوب بودند، از یک راه بخصوص عبور کردند.و بعد از عبور نیز مى‏ترسند که مبادا فرعونیان بر آنها هجوم کنند، و بعضى در قوه خیالیه خود نمى‏توانستند غرقه شدن فرعون را با آن جلال و عظمت و ابهت تصور کنند که خداوند به دریا امر کرد تا جسد او را به ساحل اندازد، و موجب دیدار و عبرت همگان گردد.
همینکه بنى اسرائیل از دریا گذشتند، و از شر دشمن آسوده خاطر گشتند، به یاد و هوس دوران پیشین، از حضرت موسى طلب بت کردند که براى آنها معین کند، و آنرا عبادت کنند.
و جاوزنا ببنى اسرائیل البحر فاتوا على قوم یعکفون على اصنام لهم قالوا یا موسى اجعل لنا الها کما لهم آلهه قال انکم قوم تجهلون [۲].
«و ما بنى اسرائیل را از دریا عبور دادیم و گذراندیم.ایشان رسیدند به جماعتى که بت‏هائى داشتند و بر پرستش آنها پایدار بودند.به موسى گفتند: اى موسى! تو هم براى ما خدائى مانند خدایانى که اینها دارند قرار بده! موسى گفت: حقا شما گروه نادان و جاهلید! »

از پیغمبر اسلام‌ بُت‌ خواستند ؛ همانطور که‌ از موسی‌ خواستند
در تفسیر «برهان‏» در تفسیر این آیه، از محمد بن شهر آشوب روایت کرده است که: راس الجالوت به على بن ابیطالب علیه السلام گفت: شما بیش از سى سال بعد از پیغمبرتان درنگ نکردید، تا اینکه بعضى از شما بر رخ بعضى دیگر شمشیر زدید! آن حضرت گفت: و شما هنوز پاهایتان از آب دریا خشک نشده بود که گفتید: اجعل لنا الها کما لهم آلهه براى ما هم همانند این که بت‏هائى دارند بتى مقرر نما [۳].
و در تفسیر «الدر المنثور» گوید که: ابن ابى شیبه، و احمد، و نسائى، و ابن جریر، و ابن منذر، و ابن ابى حاتم، و ابو الشیخ، و ابن مردویه، از ابو واقد لیثى تخریج ‏کرده‏اند که او گفت: ما قبل از غزوه حنین با رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در سفرى بیرون رفتیم و به درختى عبورمان افتاد.من گفتم: یا رسول الله! همانطور که کفار درختى دارند که به آن نخها و ریسمان‏هائى مى‏بندند، و سلاح خود را بدانها مى‏آویزند، و دور آندرخت‏به عنوان قدس و عبادت اقامت مى‏کنند، تو هم براى ما این درخت را براى این امر معین فرما، تا نخها و ریسمانها به آن ببندیم، و در دورش گرد آئیم! [۴].

پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم گفت: الله اکبر این به مانند همان چیزى است که بنى اسرائیل به موسى گفتند:اجعل لنا الها کما لهم آلهه [۵]

حقا شما امت اسلام، سنت‏هاى ملل و اقوام گذشته را که پیش از شما بوده‏اند، پیروى خواهید نمود!
چون حضرت موسى، سبطیان را از دریا عبور داد، و در آن سرزمین فراخ و گسترده با فراغت‏بال آرامش یافتند خداوند به موسى وعده داد که با جمعى از اخیار و ابرار آنها براى مناجات و نازل شدن کتاب تورات که بر الواحى نگاشته بود، بر فراز طرف راست کوه سینا [۶] که جانب یمن و برکت‏بود برود، زیرا بنى اسرائیل کتاب قانون و احکام نداشتند، و خدا وعده فرمود که کتابى که شامل هرگونه موعظه و اندرز و حکمت و تفصیل هر چیز در آن باشد بر حضرت موسى نازل کند [۷].
یا بنی اسرائیل قد انجیناکم من عدوکم و واعدناکم جانب الطور الایمن و نزلنا علیکم المن و السلوى کلوا من طیبات ما رزقناکم و لا تطغوا فیه فیحل علیکم غضبى و من یحلل علیه غضبى فقد هوى. و انى لغفار لمن تاب و آمن و عمل صالحا ثم اهتدى [۸].
«اى بنى اسرائیل! ما تحقیقا شما را از شر دشمنتان نجات بخشیدیم، و به شما وعده دادیم تا در وادى ایمن و مبارک که در جانب راست کوه طور است گرد آمده (و در وقت مناجات موسى کلام حق را بشنوید!) و ما براى غذاى شما در آن وادى من و سلوى (ترنجبین و پرنده بریان) فرو فرستادیم! شما از غذاهاى طیب و پاکیزه‏اى که ما به شما روزى کردیم بخورید! و در آن غذا طغیان و سرکشى مکنید، و گرنه خشم و غضب من بر شما وارد مى‏شود، و هر کس که خشم و غضب من بر او وارد شود حقا سقوط مى‏کند، و تحقیقا من بسیار آمرزنده و بخشاینده هستم نسبت‏به کسى که به من رجوع کرده، و توبه نماید، و ایمان بیاورد و عمل صالح انجام دهد و سپس در راه هدایت‏ بیاید.»
حضرت موسى چون مى‏خواست‏براى مناجات و اخذ الواح تورات از خداوند در آن سى شب مقرر که بعدا به چهل شب تمدید شد، به طور رود، براى آن جمعیت انبوه، برادرش هارون را به عنوان خلافت تعیین کرد، و سفارش کرد که راه مفسدان را نپیماید، و در میان امت صلح و اصلاح برقرار کند، و خودش تنها به طور رفت از شدت عشق و علاقه‏اى که به خداى خود و لذت مناجات و خلوت با او داشت، و دستور داد که آن کسانى که بنا بود با او همراه باشند، در پى او بیایند، و به او متصل شوند.

و ما اعجلک عن قومک یا موسى. قال هم اولاء على اثرى و عجلت الیک رب لترضى [۹].
«(خداوند به موسى خطاب نمود) چرا در آمدن عجله کردى؟ و زودتر از همراهانت که قوم تو هستند آمدى؟! موسى گفت: آنجماعت از قوم من که بنا بود بیایند، اینک در دنبال من هستید، و مى‏آیند، و اى پروردگار من، من براى ملاقات تو عجله کردم براى آنکه ترا خشنود سازم.»

کیفیّت‌ گوساله‌ پرستیدن‌ قوم‌ موسی‌(علیه السلام) توسّط‌ سَامریّ
قال فانا قد فتنا قومک من بعدک و اضلهم السامرى. فرجع موسى الى قومه غضبان اسفا قال یا قوم الم یعدکم ربکم وعدا حسنا افطال علیکم العهد ام اردتم ان یحل علیکم غضب من ربکم فاخلفتم موعدى [۱۰].
«خداوند به موسى گفت: ما قوم تو را در وقتى که آمدى، و از ایشان جدا شدى، امتحان کردیم و سامری آنها را گمراه کرد! پس موسى به سوى قوم خود با حال غضب و اسف برگشت و گفت: اى قوم من! آیا پروردگار شما به شما وعده نیکو نداد؟ (که تورات به شما عنایت کند، و با فراگیرى آن سعادت دنیا و آخرت را بیابید! و یا به شما وعده نداد که از دشمنتان نجات دهد، و شما را متمکن در زمین کند، و به نعمت‏هاى بزرگ خود اختصاص دهد؟) آیا زمان مفارقت من از شما به قدرى طول کشید (که از برگشت من مایوس شدید و بدین جهت نظم امورتان دچار اختلاف شد؟) و یا چنین خواستید که غضبى از ناحیه پروردگارتان بر شما وارد شود، (و بعد از ایمان کافر شدید، و پرستش گوساله را نمودید!) و بنا بر این با من (در حسن سیرت و خلافت در نبودن من) خلاف عهد کردید!؟

قالوا ما اخلفنا موعدک بملکنا و لکنا حملنا اوزارا من زینه القوم فقذفناها فکذلک القى السامرى. فاخرج لهم عجلا جسدا له خوار فقالوا هذا الهکم و اله موسى فنسى. افلا یرون الا یرجع الیهم قولا و لا یملک لهم ضرا و لا نفعا [۱۱].
«گفتند: ما از روى اراده و اختیار خود، خلاف وعده تو را نکردیم (و یا درریختن و ذوب نمودن گوساله طلائى چیزى از اموال خود صرف ننمودیم، تا آنکه در این امر از روى قصد و تعمد عمل کرده باشیم) بلکه مقدار سنگینى از زینت آلات فرعونیان را که با خود داشتیم (همچون دستبند و گوشواره و سینه بند و غیرها) (براى ریختن گوساله) انداختیم و سامرى هم آنها را در آتش انداخت (و یا او هم مثل ما از زینت‏هاى خود انداخت) و بنا بر این براى ایشان گوساله ‏اى که جز هیکل و جسدى بیش نبود (و روح نداشت) و صداى گوساله مى‏داد، بیرون آورد، و گفتند: اى قوم! اینست‏ خداى شما و خداى موسى! و موسى فراموش کرده بود که این خدا را به شما نشان بدهد (و یا سامرى یاد خدا را بعد از ایمان به او فراموش کرد). (چگونه عقول ایشان اجازه داد که گوساله را بپرستند؟) آیا آنها نمى‏ دیدند که آن گوساله که گفتار و سئوال ایشان را پاسخ نمى‏ دهد؟ و قدرت بر رسانیدن منفعتى و یا دور کردن ضررى را از آنان ندارد؟!»
و لقد قال لهم هارون من قبل یا قوم انما فتنتم به و ان ربکم الرحمن فاتبعونى و اطیعوا امرى. قالوا لن نبرح علیه عاکفین حتى یرجع الینا موسى [۱۲].
«و در حالیکه تحقیقا هارون قبلا به آنها گفته بود که: اى قوم من! این گوساله وسیله امتحان شماست، و شما بدان مفتون شده و دل باخته ‏اید! و حقا پروردگار شما خداوند رحمن است، شما البته باید از من اطاعت کنید! و پیروى از امر من بنمایید! در جواب گفتند: ما از عبادت آن دست‏ بر نمى ‏داریم، و بر این پرستش پایدار و ثابت مى ‏باشیم تا موسى از (کوه طور) به سوى ما مراجعت کند! ».
قال یا هارون ما منعک اذ رایتهم ضلوا، الا تتبعن افعصیت امرى. قال یابن ام لا تاخذ بلحیتى و لا براسى انى خشیت ان تقول فرقت ‏بین بنى اسرائیل و لم ترقب قولى [۱۳].
«(چون خطاب و عتاب موسى با قوم خود تمام شد، رو به هارون نموده) گفت: اى هارون چه باعث‏شد که از متابعت من ست‏ برداشتى؟ و تو را مانع شد که ازمن پیروى نکنى در آن وقتى که ایشان را مشاهده کردى که گمراه شده ‏اند؟! آیا تو از امر من (که گفتم در بین قوم من خلیفه باش و از راه مفسدان پیروى مکن) سرپیچى نمودى؟!

موجّه‌ بودن‌ عذر هارون‌ در عدم‌ قیام‌ و اقدام‌ حادّ بر علیه‌ سامریّ هارون گفت: اى پسر مادر من! ریش مرا مگیر! و سر مرا مگیر! من ترسیدم (که در صورت مقابله و مقاومت‏شدید، فقط بعضى از قوم اطاعت کنند، و اکثریت آنها مخالفت نمایند، و موجب تفرق و تشتت آنها به دو دستگى گردد، و در این صورت) تو به من بگوئى: در بین بنى اسرائیل تفرقه و جدائى افکندى! و گفتار مرا (که در بین ایشان به صلاح رفتار کن) پاس نداشتى!»
و از اینکه هارون مى ‏گوید: ریش مرا و سر مرا مگیر، معلوم مى‏شود که: از فرط غضب، موسى مى‏ خواسته است، هارون را بزند، همچنانکه در سوره اعراف آمد که:

و اخذ براس اخیه یجره الیه
«موسى سر برادرش را گرفته و به سوى خود مى ‏کشید.»
و چون هارون عذر خود را بیان کرد که: علت عدم مقاومت تام من، عدم تفرق و پاشیدگى در بین بنى اسرائیل بود، و بنا بر این نه تنها من مخالفت تو را ننمودم، بلکه عین امر تو را که گفتى: به صلاح در بین آنها عمل کن، پاسدارى کردم! موسى عذر او را پذیرفت، و درباره او و خودش دعا کرد که:
«بار پروردگارا غفران و آمرزش خود را شامل حال من و برادرم بنما، و در رحمت‏خود داخل کن، که تو رحم آورترین رحمت آورانى‏». [۱۴]
و در اینحال که مکالمه موسى با هارون: برادرش به پایان رسید، نوبت مؤاخذه و خطاب با سامرى است.زیرا در مرحله اول موسى با قوم خود که از راه برگشته بودند و گوساله را پرستیده بودند، سخن گفت.و مرحله دوم با برادرش هارون، و اینک نوبت مرحله سوم یعنى خطاب و عتاب با سامرى است.
قال فما خطبک یا سامرى. قال بصرت بما لم یبصروا به فقبضت قبضه من اثر الرسول فنبذتها و کذلک سولت لى نفسى [۱۵].
«گفت: اى سامرى! سبب این امر عظیمى را که مرتکب شده‏اى چه بود؟! سامرى گفت: من (در علم ریخته ‏گرى و مجسمه‏ سازى) بصیرتى داشتم که این قوم آنرا نداشتند، و بنا بر این نفس من مرا اغوا کرد، و چنین برایم زینت داد که: مقدارى از این زینت آلاتى که در تحت‏ید رسول است و متعلق به اوست، برگیرم، و آن را در آتش افکنم (تا به صورت گوساله ‏اى که از راه دهانش چون باد خارج شود به صدا در آید) مجسمه ‏اى بسازم‏». [۱۶]
در اینجا حضرت موسى حکم به مجازات او مى‏کند که از بین بنى اسرائیل بیرون برود، و هیچکس با او تماس نگیرد تا مرگ او برسد، و بالاخره در موعد جزا و پاداش اخروى آن پاداش و عذاب مشرکین و مضلین به او خواهد رسید.
قال فاذهب فان لک فى الحیوه ان تقول لا مساس و ان لک موعدا لن تخلفه و انظر الى الهک الذى ظلت علیه عاکفا لنحرقنه ثم لننسفنه فى الیم نسفا.انما الهکم الله الذى لا اله الا هو وسع کل شى‏ء علما. [۱۷]
«موسى به او گفت: برو! جزاى تو در دنیا اینست که بگویى: لا مساس: هیچگونه تماسى با من نیست، و دیگر آنکه حقا در وقت معینى که خداوند مقرر کرده است، هلاک مى‏شوى! و اینک بنگر به این خدایت که پیوسته در عبادت او مقیم و پا بر جا بودى! که سوگند به خدا البته و البته آنرا آتش مى‏زنیم، و پس از آن ذرات و گردهاى باقیمانده از آنرا در دریا پراکنده مى‏کنیم! اینست و غیر از این نیست که معبود شما الله است! آن کسى که هیچ معبودى جز او نیست و علمش به هر چیز احاطه دارد.»
علامه طباطبائى رضوان الله علیه گفته ‏اند که: این مجازات که فاذهب فان لک فى الحیوه ان تقول لا مساس بزرگترین جریمه و شدیدترین پاداشى است که ‏کسى را از مجتمع برانند، به طوری که با احدى تماس نداشته باشد، و هیچکس با او تماس نگیرد، به اینکه چیزى به او بدهد و یا از او بگیرد، یا او را محل و مکان و پناه دهد، یا با او همنشینى و گفتگو داشته باشد [۱۸].

موجّه‌ بودن‌ عذر أمیرالمومنین‌ علیه‌ السّلام‌ در عدم‌ قیام‌ با شمشیر
بارى شاهد و مقصود از این داستان حضرت موسى و گوساله پرستى بنى اسرائیل که اکثریت ایشان دچار بدین کجروى شدند و قضیه سامرى گمراه کننده و خط دهنده امت موسى را به آیین شرکت و بت پرستى، و مؤاخذه حضرت موسى از برادرش هارون که چرا مقاومت ننمودى، و اعتذار هارون که ان القوم استضعفونى و کادوا یقتلوننى «این قوم بر من غلبه کردند و چیره شدند و نزدیک بود مرا بکشند»
همه براى بیان استضعاف امیر المؤمنین على بن ابیطالب علیه السلام بعد از ارتحال رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم است که چون رسول خدا به او وصیت نموده بود که در بین امت من بعد از من خلیفه من هستى، دست‏به شمشیر دراز مکن که موجب فساد و فتنه و تفریق و تشتت و خروج از آئین اسلام مى‏شود، و در بین آنها اصلاح کن، و در صورت انحراف طریق، صبر را پیشه کن! زیرا تو مانند هارون هستى نسبت‏به موسى که او نیز براى حفظ کیان رسالت ‏برادرش موسى دست‏به شمشیر نزد.امیر المؤمنین نیز از حق خود و ولایت ‏خود به جهت‏ حفظ منافع عامه چشم پوشید، و خود و زوجه خود و اولاد و ذریه خود را آماج هزاران تیر و بلا نمود، و براى اینکه اسلام پاشیده و مضمحل نشود، و از بن و کیان برنیفتد، و ظاهر اسلام باقى بماند براى ظهور حضرت بقیه الله الاعظم عجل الله تعالى فرجه الشریف، که یکسره بنیاد سامرى و عجل او را از عالم براندازد، و شرک را از اصل بزداید، و لواى توحید در کلمه، و کلمه توحید را برفراز قبه میناگون عالم به اهتزاز در آورد، دست‏به شمشیر نزد.و در ضمن در مدت غیبت آنحضرت هم هر کس بخواهد از دستورات متین و استوار اسلام و ارتباط با ولایت‏ بهره گیرد، راهش باز و سدى در مقابل او نخواهد بود.
امیر المؤمنین علیه افضل صلوات المصلین، پس از رحلت رسول خدا صلى الله علیه ‏و آله و سلم به هزاران مرتبه سخت‏ تر و مشکل‏تر از مصائب هارون، به انحراف و کج روی هاى لواداران اعوجاج و کژى مبتلا شد، و در برابر قرآن و سنت و منهاج رسول الله، و وصیت‏به خلافت‏ بلافصل او براى تمامى امت، سامرى و عجل او قیام کردند، و اکثریت امت همج رعاع را به دنبال خود کشیدند، و آنحضرت را مانند جمل مخشوش [۱۹] به مسجد بردند، و با شمشیر از غلاف برون آمده، در برابر او ایستادند، که باید تسلیم شوى! و بیعت کنى! و این حکومت را امضاء بنمائى! و خود و یارانت و خاندانت همگى در تحت امارت و حکومت این خلیفه انتخابى بلکه نه انتخابى که انتصابى به مکر و خدعه درآئى! و علم و شرف، و فضیلت، و سبقت در اسلام، و سابقه جهاد، و هجرت، و وصایت ‏بر خلافت و اعلمیت ‏به کتاب خدا و سنت و اخوت با رسول خدا، و حدیث منزله، و حدیث ولایت، و حدیث ثقلین، و سایر احادیثى که در این مقام از رسول خدا در مواطن و مقامات عدیده وارد شده است، هیچ و هیچ مطرح نیست، و ارزش ندارد، و در این گیر و دار و بازار گرم خریدار ندارد.فقط یک مسئله وجود دارد و بس، و آن اینکه اگر بیعت نکنى، و در فکر و اندیشه و اراده و اختیار و سرمایه‏هاى وجودى تسلیم این خلیفه نشوى، ترا مى‏کشیم! و با این شمشیر سر از بدنت ‏بر مى‏داریم.

ابن ابى الحدید گوید:
ثم دخل عمر فقال لعلى: قم فبایع فتلکا و احتبس، فاخذ بیده فقال: قم! فابى ان یقوم فحمله و دفعه کما دفع الزبیر حتى امسکهما خالد و ساقهما عمر و من معه سوقا عنیفا، و اجتمع الناس ینظرون، و امتلات شوارع المدینه بالرجال و رات فاطمه ما صنع عمر فصرخت و ولولت و اجتمع معها کثیر من الهاشمیات و غیرهن فخرجت الى باب حجرتها و نادت: یا ابا بکر ما اسرع ما اغرتم على اهل بیت رسول الله! و الله لا اکلم عمر حتى القى الله [۲۰].
پس از آنکه على علیه السلام و همراهانش در خانه فاطمه زهراء به عنوان مخالفت ‏با حکومت آنها متحصن شدند و آنها در خانه زهراء ریختند، و متحصنین را به مسجد بردند، و از جمله آنان شمشیر زبیر را شکستند، و به سنگ زدند، و او را گرفته و به دست‏ خالد بن ولید و جماعتى که با آنها آمده بودند، تحویل دادند، اینک به سراغ على آمدند.
«و عمر داخل شد و به على بن ابیطالب گفت: بر خیز و بیعت کن! على خوددارى نموده و استنکاف کرد.عمر دست على را گرفت و گفت: برخیز و بیعت کن! على از برخاستن امتناع نمود.
عمر و دستیارانش همانطور که زبیر را گرفته بودند، على را گرفته و به شدت پرت کردند، و خالد بن ولید با عمر و جمیع همراهانشان با وضع بسیار فجیع و فظیع با شدت و خشونتى هر چه بیشتر آنها را به مسجد بردند.مردم نیز در تمام راهها و کوچه‏ ها جمع شده، و این منظره را مى‏ نگریستند.
چون فاطمه این عملیات زننده و کوبنده را از عمر دید، ناله کرد، و فریاد زد، و ولوله انداخت و در پى على از منزل بیرون آمده، و به مسجد رفت، و جمع کثیرى از زنان هاشمى و غیر هاشمى با فاطمه به سوى مسجد رفتند.فاطمه آمد تا در حجره خود در مسجد ایستاد، و فریاد برآورد: اى ابو بکر چقدر زود (از روى عصبیت جاهلى و نخوت نفسانى) بر اهل بیت رسول خدا تاختید و یورش بردید؟! سوگند به خدا که دیگر من با عمر هیچ نمى‏ گویم تا آنکه خدا را دیدار کنم!»
ابن قتیبه دینورى مى‏ گوید: على را از منزل بیرون کشیدند، و به نزد ابو بکر آوردند، و به او گفتند: بیعت کن! على گفت: اگر بیعت نکنم چه مى‏ کنید؟!
قالوا: اذا و الله الذى لا اله الا هو نضرب عنقک!
«گفتند: در این صورت قسم به خداوندى که هیچ خدائى غیر از او نیست، گردنت را مى ‏زنیم!»
على گفت: اذا تقتلون عبد الله و اخا رسوله!
«در این صورت شما بنده خدا و برادر رسول خدا را مى‏ کشید.» عمر گفت: بنده خدا بودنت را قبول داریم، و برادر رسول خدا بودنت را نه! و ابوبکر ساکت‏ بود و هیچ نمى‏ گفت.عمر به او گفت: آیا فرمان خود را درباره على صادر نمى‏ کنى؟!
ابوبکر گفت: تا وقتى که فاطمه در کنار اوست، و یاور اوست، من او را بر بیعت اکراه نمى‏ کنم.

گفتار أمیرالمؤمنین‌ علیه‌ السّلام‌ که‌ : إِنَّ الْقَوْمِ اسْتَضْعَفُونِی‌ مثل‌ هارون‌ فلحق على بقبر رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم یصیح و یبکى و ینادى: یابن ام ان القوم استضعفونى و کادوا یقتلوننی![۲۱]

«در این حال على خود را به روى قبر پیغمبر انداخت، و صیحه مى‏ زد، و با صداى بلند گریه مى‏ کرد، و فریاد مى ‏زد: اى فرزند مادرم این جماعت مرا ضعیف و بى‏یار و معین پنداشتند، و بر من غلبه کردند و مرا تنها گذاشتند، و نزدیک بود که مرا بکشند!»
این جمله خطابیه و عرض او به رسول خدا، همان جمله اعتذاریه هارون است‏به برادرش موسى.مجلسى بعد از حکایت استدلال و بحث مفصل صدوق و سید مرتضى در پیرامون این حدیث مبارک (حدیث منزله) مى‏گوید: و اینک من مى‏ گویم: بر هر شخص با انصافى بعد از اطلاع بر اخبارى را که ما ذکر کردیم، و بعد از اطلاع بر قرائنى که در این اخبار بود، و دلالت داشت‏بر اینکه مراد از این استخلاف همانست که بیان نمودیم، و در گفتار این دو فاضل بزرگوار گذشت، پوشیده نیست که مدلول این حدیث صریح است در نص بر امامت و خلافت عامه امیر المؤمنین علیه السلام، به خصوص وقتى که قرائن دیگرى به آن ضمیمه شود، مثل روایت مشهورى که دلالت دارد بر آنکه هر چه از وقایع و حوادثى که در بنى اسرائیل واقع شده است در این امت‏حذو النعل بالنعل «بدون هیچ تفاوت، مانند دو لنگه کفش که مشابه یکدیگرند» واقع مى ‏شود، و در این مت‏ حادثه‏ اى که شبیه قصه هارون و پرستش گوساله باشد، واقع نشده است مگر پس از رحلت پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم، از غصب کردن مقام خلافت، و عدم نصرت و یارى وصى پیغمبر.و در روایات فریقین: شیعه و عامه وارد شده است که: امیر المؤمنین علیه السلام پس از این جریانات، در برابر قبر رسول الله آمد و گفت همان عبارتى را که هارون گفته بود:

یابن ام ان القوم استضعفونى و کادوا یقتلوننى! [۲۲]

و از جمله قرائن آنست که بعضى از مخالفین ما که سنى مذهب هستند، ذکر کرده ‏اند که: خلافت و وصایت موسى به اولاد هارون انتقال یافت.پس یکى از منزله‏ هاى هارون نسبت ‏به موسى آنست که اولاد او خلیفه ‏هاى حضرت موسى باشند.و بنابر این لازم است که به مقتضاى حدیث منزله، حضرت امام حسن و امام حسین علیهما السلام که به اتفاق و اجماع خاصه و عامه به نام دو پسر هارون اسم گذارى شده ‏اند، دو خلیفه پیغمبر باشند.و بنا به عدم قول به فصل، چون همه مسلمین بدون استثناء قائل به امامت و خلافت پدرشان امیرالمؤمنین در صورت فرض امامت این دو امام هستند، خلافت آن حضرت جاى تردید نخواهد بود.
و از جمله کسانى که از عامه این مطلب را ذکر کرده‏ اند، محمد شهرستانى‏است که در ضمن بیان حالات یهود گفته است: امر ولایت مشترک بود بین موسى و هارون، چون موسى از خدا خواست که: و اشرکه فى امرى «هارون را در امر ولایت من شریک کن‏» و بنا بر این هارون وصى حضرت موسى بود.ولیکن چون هارون در زمان حیات موسى بدرود حیات گفت مقام وصایت موسى به یوشع بن نون به عنوان امانت‏ سپرده شد، تا به شبیر و شبر: دو پسران هارون به طور مستقر برساند.
و این به جهت آنست که وصیت و امامت (مانند بعضى از امور دیگر) یک قسمت آن مستقر و یک قسمت آن مستودع است (قابل تغییر و غیر قابل تغییر).تا اینجا کلام شهرستانى تمام شد.
و از جمله قرائن اخبارى است که گذشت، و همچنین خواهد آمد، و این اخبار متواتر است و دلالت دارد بر آنکه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در مقامات و مواطن بسیارى در صدد تعیین على را براى خلافت‏ بوده و فضائل او را به جهت این منصب اظهار مى‏ کرده است، الى غیر ذلک از آنچه در ابواب آینده مى ‏آید.
و من بعد از بیان این مطالب مى‏ گویم: ما اگر بر فرض در برابر جمیع مناقشات خصم تسلیم شویم، با آنکه براى دفع یکایک از آنها اقامه دلیل نموده ‏ایم، هیچگاه خصم نمى‏تواند در این مناقشه کند که: حدیث منزله دلالت دارد بر آنکه امیر المؤمنین علیه السلام مخصوص‏ ترین، و محبوب‏ترین افراد، در نزد رسول الله بوده است.و همچنان که در ابواب سابق گذشت، نمى‏ تواند محبوبترین افراد باشد، مگر آنکه با فضیلت‏ ترین آنها باشد.فبناء علی هذا مقدم داشتن غیر على را بر على از چیزهائى است که عقل نمى ‏پذیرد، و آنرا قبیح مى‏ شمرد.
و کدام عقل اجازه مى‏ دهد که: صاحب مقام و منزلت هارونیه، با سایر مناقب عظیمه و فضایل جلیله که با آن ضمیمه شود، رعیت و تابع کسى باشد که جز قبائح شنیعه و مثالب فظیعه، با خود همراه ندارد.و حمد اختصاص به خداوندى دارد که حق را براى طالبان حق آشکارا نمود، و براى احدى در این مسئله شبه ه‏اى باقى نگذارد .[۲۳]

أبیاتی‌ از اُزْرِیّ دربارۀ منزلت‌ هارونیّه‌

و چه خوب شاعر اهل بیت: ازرى در این باب در ضمن قصیده طویله خود گفته است:

ملک شد ازره باخیه         فاستقامت من الامور قناها [۲۴]

«پیغمبر سلطانى است که خداوند پشت او را به برادرش محکم بست، تا آنکه امور به نحو اعلى و اتم بر پاى خود بایستد.»

تا مى‏ رسد به اینجا که مى ‏گوید:
و تفکر بانت منى تجدها                حکمه تورث الرقود انتباها ۱
او ما کان بعد موسى اخوه             خیر اصحابه و اکرم جاها ۲
لیس تخلو الا النبوه منه                 و لهذا خیر الورى استثناها۳ [۲۵]

۱- و تو بیندیش در گفتار او که گفت: انت منى بمنزله هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى.و این گفتار را حکمتى مى‏ یابى که موجب انتباه و بیدارى در خواب خفتگان مى‏ گردد.
۲- مگر بعد از موسى، برادرش هارون بهترین اصحاب او و مکرم‏ ترین از جهت مقام و شان در نزد او نبود؟
۳- از آن مقام و منزلت غیر از نبوت، چیزى خارج نیست، فلذا بهترین افراد بشر: رسول خدا، آنرا استثنا کرد.

تا مى ‏رسد به اینجا که مى‏ گوید:
کل نفس کانت ترانى مولى                 فلتر الیوم حیدرا مولاها ۱
رب هذى امانه لک عندى                   و الیک الامین قد اداها ۲
وال من لا یرى الولایه الا                  لعلى و عاد من عاداها ۳
فاجابوا: بخ بخ و قلوب القوم               تغلى على مغالى قلاها ۴
لم تسعهم الا الاجابه بالقول                 و ان کان قصدهم ما عداها۵ [۲۶]

۱- پیامبر گفت: هر کس که مرا مولاى خود مى ‏بیند، باید در امروز حیدر را مولاى خود ببیند!
۲- بار پروردگارا! این امانتى است که از تست و به سوى تست، و امین جبرائیل آنرا به نزد من آورده است!
۳- بار پروردگارا! ولایت آنکس را بر عهده بگیر که آنکس غیر از على را ولى خود نداند، و دشمن بدار آنکس را که او را دشمن دارد.
۴- پس جواب پیغمبر را به به به (آفرین آفرین بر تو اى على) دادند، در حالیکه کانون دلها و اندیشه‏ هاى ایشان در کوره‏ هاى گداخته عداوت و دشمنى غلیان مى‏کرد.
۵- ایشان در آن موقعیت غیر از پذیرائى با گفتار چاره ‏اى نداشتند، و اگر چه قصدشان و نیتشان خلاف آن بود.
تا مى‏رسد به اینجا که مى‏گوید:
ان تناسیتما السقیفه و القوم         فانى و الله لا انساها [۲۷]

«اگر شما دو نفر، درباره سقیفه و آن قوم خود را به فراموشى زده ‏اید، سوگند به خدا که من ابدا فراموش نمى ‏کنم.»

تا مى ‏رسد به اینجا که مى ‏گوید:
یا ترى هل درت لمن اخرته                 عن مقام العلى و ما ادراها؟ ۱
اخرت اشبه الورى باخیه                     هل رات فى اخ النبى اشتباها۲ [۲۸]

۱- آیا تو چنین مى‏ بینى که سقیفه که على را عقب زد، و از مقام على دور داشت، اینطور فهمیده بود؟ چه چیز سقیفه را به این امر آگاه کرد؟ و چه باعث فهمیدن او شد؟

۲- سقیفه شبیه‏ ترین افراد عالم را از آدمیان به پیغمبرش برکنار زد، آیا سقیفه در برادر پیغمبر اشتباهى دیده بود؟
تا می‌رسد به‌ اینجا که‌ می‌گوید:
أنَبِی‌ٌ بِلَا وَصِی‌ًّ تَعَالَی‌ الله‌                           عَمَّا یَقُولُه‌ سُفَهَاهَا ۱
زَعَمُوا أن‌َّ هَذِه‌ِ الارض‌َ مَرْعی‌ً                     تَرِک‌َ النَّاس‌ُ فِیه‌ِ تَرک‌َ سَدَاهَا ۲[۲۹]

۱ـ مگر می‌شود پیغمبری‌ بدون‌ وصی‌ّ باشد؟ تعالی‌ الله‌ از آنچه‌ سفیهان‌ می‌گویند.
۲ ـ پنداشته‌اند که‌ این‌ زمین‌ چراگاهی‌ است‌، که‌ مردم‌ را در ورود به‌ آن‌ یَله‌ و رها گذاشته‌اند.

تا می‌رسد به‌ اینجا که‌ می‌گوید:

نَقَضُوا عَهدَ أحمَدٍ فِی‌ أخِیه‌ِ         وَأذَاقُوا البَتُول‌َ مَا أشجَاهَا ۱
وَهِی‌َ العَروَه‌ُ الَّتِی‌ لَیس‌َ یَنجُو             غَیرُ مُستَعصِم‌ٍ بِحَبل‌ِ وَلَاهَا ۲[۳۰]

۱ـ شکستند پیمان‌ و سفارش‌ أحمد را دربارۀ برادرش‌، و به‌بتول‌ عذراء از غصّه‌های‌ دردناک‌ چشانیدند.
۲ ـ در حالیکه‌ فاطمۀ زهراء دستاویزی‌ است‌ که‌ غیر از آن‌ که‌ به‌ ریسمان‌ ولای‌ او چنگ‌ زند راه‌ نجات‌ ندارد.
و سپس‌ از قول‌ آن‌ بی‌بی‌ دو عالم‌ مطالبی‌ را بس‌ مستدل‌ و مُبَرهن‌ در خطاب‌ به‌ آن‌ قوم‌ در مواخذه‌ و معاتبۀ ایشان‌، یکایک‌بیان‌ می‌کند؛ تا می‌رسد به‌ اینجا که‌ می‌گوید:

وَ حَذَوتُم‌ حَذْ وَالیَهُودِ غَدَاه‌َ         اتَّخَذُوا العِجل‌َ بَعدَ مُوسَی‌ إلها [۳۱]

«و شما عیناً از یهود پیروی‌ نمودید؛ و به‌ مثابه‌ و مشابه‌ آنها عمل‌ کردید، در آن‌ وقتی‌ که‌ چون‌ موسی‌ به‌ مناجات‌ رفت‌؛ گوساله‌ را پرستیده‌ و خدای‌ خود اتّخاذ نمودید!»

و تا می‌رسد به‌ اینجا که‌ می‌گوید:
ای‌َّ شَی‌ءٍ عَبَدْتُم‌ُ إذْ عَبَدْتُم‌ْ                  ان‌ْ یُوَلَّی‌ تَیْم‌ٌ عَلَی‌ آل‌ِ طَه‌َ ۱
هَذِه‌ِ الْبُرْدَه‌ُ الَّتِی‌ غَصِب‌َ اللهُ                عَلَی‌ کُل‌ِّ مَن‌ْ سِوَانَا ازْتَدَاهَا ۲
عَلِم‌َ اللهُ انَّنَا اهْل‌ُ بَیْت‌ٍ                       لَیْس‌َ تَاْوِی‌ دَنِیِّه‌ٌ ماْوَاهَا ۳
وَلاِی‌ِّ الامُورِ تُدْفَن‌ُ سِرّاً                    بَضْعَه‌ُ الْمُصْطَفَی‌ وَیُعْفَی‌ ثَرَاهَا ۴
فَمَضَت‌ْ وَهْی‌َ اعْظَم‌ُ النَّاس‌ِ وَجْداً           فِی‌ فَم‌ِ الدَّهْرِ غُصَّه‌ٌ مِن‌ْ جَوَاهَا ۵
وَثَوَت‌ْ لَایَرَی‌ لَهَا النَّاس‌ُ مَثْوًی‌             ای‌ُّ قُدْس‌ٍ یَضُمُّه‌ُ مَثْوَاهَا ۶[۳۲]

۱ ـ چه‌ چیزی‌ را شما پرستیدید، در وقتی‌ که‌ خاضع‌ شدید و پذیرفتید که‌:تیم‌ (ابوبکر) بر آل‌ طَه‌َ ولایت‌ کند؟
۲ ـ این‌ بُرده‌، لباسی‌ است‌ که‌ خداوند مغضوب‌ دارد کسی‌ را که‌ غیر ازماست‌، آنرا به‌ دوش‌ افکند.
۳ ـ خداوند می‌داند که‌ حقّاً ما اهل‌ بیتی‌ هستیم‌ که‌ هیچ‌ ننگ‌ و عار و زشتی‌ وپستی‌ نمی‌تواند در این‌ بیت‌ منزل‌ بگیرد.
۴ ـ و به‌ چه‌ علّت‌ پارۀ گوشت‌ بدن‌ مصطفی‌ (فاطمۀ زهراء) در پنهانی‌ بایددفن‌ شود؛ و تربتش‌ نیز پوشیده‌ و مخفی‌ گردد؟
۵ ـ آری‌ فاطمه‌ از دنیا رفت‌؛ و از شدّت‌ اندوه‌ و غُصّه‌ پربارترین‌ مردم‌ بود؛ ودر دهان‌ روزگار هنوز از آتش‌ درون‌ او گلوگیر شده‌؛ و روزگار نتوانسته‌ است‌این‌ غُصّه‌ را فرو ببرد، یا بیرون‌ افکند.
۶ ـ آری‌ فاطمه‌ در زیر زمین‌ مسکن‌ گزید به‌ طوری‌ که‌ هیچ یک‌ از مردم‌ قبراو را نشناسد و مطّلع‌ نشود. هر کانون‌ قُدْس‌ و مرکز طهارت‌ و دل‌پاکی‌ که‌ فاطمه‌را در خود جا دهد؛ خوابگاه‌ و منزلگاه‌ فاطمه‌ است‌.

اشعار شیخ‌ صالح‌ حِلّی‌ در مظلومیّت‌ أمیرالمؤمنین‌ و زهراء علیهما السّلام‌
باری‌ در اینجا چقدر مناسب‌ است‌ ابیاتی‌ از شاعر و مادح‌ اهل‌ بیت‌، قریب‌العصر زمان‌ خود مرحوم‌ شیخ‌ صالح‌ حلّی‌ اعلی‌ الله مقامه‌ الشریف‌ را بیاوریم‌:

الْوَاثِبِین‌َ لِظُلْم‌ِ آل‌ِ مُحَمَّدِ                          وَمُحَمَّدٌ مُلْقی‌ً بِلَاتَکْفِین‌ِ ۱
وَالْقَائِلِین‌َ لِفَاطِم‌ٍ آذَیْتِنَا                            فِی‌ طُول‌ِ نَوْح‌ٍ دَائِم‌ٍ وَحَنِین‌ِ ۲
وَالْقَاطِعِین‌َ ارَکَه‌ً کَیْمَاتَقِی                        بِظِل‌ِّ اوْرَاق‌ٍ لَهَا وَغُصُون‌ِ ۳
وَمُجَمِّعِی‌ حَطَب‌ٍ عَلَی‌ الْبَیْت‌ِ الَّذِی‌             لَم‌ْ یَجْتَمِع‌ْ لَوْلَاه‌ُ شَمْل‌ُ الدِّین‌ِ ۴
وَالْهَاجِمِین‌َ عَلَی‌ الْبَتُول‌ِ بِبَیْتِهَا                   وَالْمُسْقِطِین‌َ لَهَا اَعَزَّجَنِبن‌ِ ۵
وَالْقائِدِین‌َ امامهُم‌ْ بِنِجَادِه‌ِ                         وَالطُّهْرُتَدْ عُوخَلْفَه‌ُ بِرَنِین‌ِ ۶
خَلوُّا ابْن‌َ عَمَی‌ اوْلَا کْشِف‌ُ فِی‌ الدُّعَا            رَاْس‌ِ وَاشْکُو لِلإلَه‌ِ شُجُونِی‌ ۷
مَا کَان‌َ نَاقَه‌ُ صَالِح‌ٍ وَفَصِیلُهَا                    بِالْفَضْل‌ِ عِنْدَاللهِ إلَّادُونِی‌ ۸
وَدَنَت‌ْ اءلَی‌ الْقَبْرِ الشَّرِیف‌ِ بِمُقْلَه‌ٍ                عَبْرَی‌ وَقَلْب‌ٍ مُکْمَدٍ مَحْزُون‌ِ ۹
قَالَت‌ْ وَاظْفَارُ الْمُصَاب‌ِ بِقَلْبِها                   غَوْثَاه‌ْ قَل‌َّ عَلَی‌ الْعُداه‌ِ مُعِینِی‌ ۱۰
ابَتَاه‌ْ هَذَا السَّامِرِی‌ُّ وَعِجْلُه‌ُ                       تُبِعَاوَمَال‌َ النَّاس‌ُ عَن‌ْ هَارُون‌ِ ۱۱
ای‌َّ الرَّزَایَا اتَّقِی‌ بِتَجَلُّدِی‌                         هوَ فِی‌ النَّوَائِب‌ِ مُذْحَیِیت‌ُ قَرِیِنی‌ ۱۲
فَقْدِی‌ ابِی‌، ام‌ْ غَصْب‌َ بَعْلِی‌ حَقَّه‌ُ                 ام‌ْ کَسْرَ ضِلْعِی‌ ام‌ْ سُقُوط‌َ جَنِین‌ِ ۱۳[۳۳]
ام‌ْ اخْذَهُم‌ْ اءرتی‌ وَفَاضِل‌َ نِحْلَتِی‌                 ام‌ْ جَهْلَهُم‌ْ حَقَّی‌ وَقَدْ عَرَفوُنِی‌ ۱۴
قَهَرُوا یَتیمَیْک‌َ الْحُسَیْن‌َ وَصِنْوَه‌ُ                   وَسَالْتُهُم‌ْ حَقِّی‌ وَقَدْ نَهَرُونِی‌ ۱۵

۱ ـ به‌ یاد می‌آورم‌ نهضت‌ داران‌ و جستن‌ کنندگان‌ برای‌ ستم‌ رسانیدن‌ به‌ آل‌محمّد را، در حالیکه‌ محمّد هنوز کفن‌ نشده‌ بود؛ و به‌ روی‌ زمین‌ افتاده‌ بود.
۲ ـ و آن‌ کسانی‌ را که‌ به‌ فاطمه‌ گفتند: تو ما را با طولانی‌ نمودن‌ نوحه‌ها وناله‌ها و سوزهای‌ دائمی‌ خود، آزار داده‌ای‌!
۳ ـ و آن‌ کسانی‌ را که‌ درخت‌ اراک‌ را بریدند؛ برای‌ آنکه‌ فاطمه‌ در زیربرگ‌ها و شاخه‌های‌ آن‌ نتواند از تابش‌ آفتاب‌ سوزان‌ مدینه‌، خود را در پوشش‌بدارد.
۴ ـ و آن‌ کسانی‌ را که‌ هیزم‌ جمع‌ کردند برای‌ آتش‌ زدن‌ خانه‌ای‌ که‌ اگر آن‌خانه‌ نبود، اُمور و احکام‌ و اساس‌ متفرّق‌ و متشتّت‌ دین‌ خدا، هیچ وقت‌ بهم ‌پیوسته‌ نمی‌شد، و مجتمع‌ نمی‌آمد.
۵ ـ و آن‌ کسانی‌ را که‌ بر بتول‌ِ عَذْرآء فاطمۀ زهرآء در خانه‌اش‌ هجوم‌آورده‌، و عزیزترین‌ طفل‌ در شکم‌ او را سقط‌ کردند.
۶ ـ و آن‌ کسانی‌ را که‌ جلوداری‌ نموده‌، و امامشان‌ را از جلو با حمائل‌شمشیرش‌ کشیده‌ و گرفته‌ برای‌ بردن‌ به‌ مسجد به‌ جهت‌ بیعت‌ و فاطمۀ اطْهر که‌مُجَسَّمۀ طهارت‌ بود، در پشت‌ سر او با ناله‌ و فریاد می‌رفت‌؛ و از او دفاع‌ می‌کردو می‌گفت‌:
۷ ـ دست‌ از پسر عموی‌ من‌ بردارید! و گرنه‌ برای‌ دعا به‌ درگاه‌ خداوند، سرخود را برهنه‌ می‌کنم‌؛ و شکوۀ از هم‌ّ و غم‌ّ خود را به‌ بارگاه‌ او عرضه‌ می‌دارم‌.
۸ ـ ناقۀ صالح‌ و بچۀ تازه‌ متولّد شده‌اش‌ در فضیلت‌ و شرف‌ در پیشگاه‌خداوندی‌ بیشتر از من‌ نبوده‌اند.
۹ ـ و به‌ قبر شریف‌ پدرش‌ رسول‌ خدا روی‌ آورد، با چشمهائی‌ اشکبار، ودلی‌ گداخته‌ و آتشین‌ و پر غصّه‌ و اندوه‌.
۱۰ ـ و در حالی‌ که‌ پنجه‌های‌ مصیبت‌ و قلب‌ او فرو رفته‌ بود گفت‌: وَاغَوْثَاه ‌برای‌ دفع‌ متجاوزان‌، یاوران‌ من‌ اندک ‌اند.
۱۱ ـ ای‌ پدرجان‌! این‌ سَامِرِی‌ّ و گوساله‌اش‌، امام‌ مردم‌ شدند و مردم‌ ازهَارُون‌ْ روی‌ گردانیدند.
۱۲ ـ با تحمّل‌ و فشاری‌ که‌ برای‌ صبر و شکیبائی‌ بر خود وارد کنم‌، تازه‌ ازکدامیک‌ از مصائب‌ و حوادث‌ مولِم‌ می‌توانم‌ اجتناب‌ کنم‌ و از شدّت‌ آنها بکاهم‌؛آن‌ مصائبی‌ که‌ در زمرۀ نوائب‌ روزگار تا زنده‌ هستم‌، یار و انیس‌ من‌ خواهدبود؟!
۱۳ ـ آیا از فقدان‌ پدرم‌؟ و یا از غصب‌ حق‌ِّ شوهرم‌؟ و یا شکستن‌ استخوان‌پهلویم‌؟ و یا از سقِط‌ بچه‌ در شکمم‌؟
۱۴ ـ و یا از ربودن‌ میراث‌ من‌؟ و بخشش‌ و نحله‌ای‌ که‌ پدرم‌ نمود؟ و یا ازنادیده‌ گرفتن‌ این‌ قوم‌ حق‌ِّ مرا در حالی‌ که‌ مرا می‌شناختند؟
۱۵ ـ ای‌ پدرجان‌ دو فرزند یتیمت‌: حسن‌ و حسین‌ را مقهور کردند و من‌ ازایشان‌ حق‌ِّ خودم‌ را خواستم‌؛ و مرا راندند و مطرود نمودند.
٭  ٭  ٭
باری‌ اینک‌ بحث‌ را در مقام‌ و موطن‌ اوّل‌ از مواقِب‌ و مواطن‌ چهارده‌ گانه‌ای‌که‌ رسول‌ خدا صلی‌الله علیه‌و آله‌ وسلم‌ در آنها حَدِیث‌ مَنْزِله‌ را بیان‌ کردند به‌پایان‌ می‌بریم‌؛ و بحث‌ را در مواطن‌ دیگر می‌بریم‌. و چون‌ بحث‌ دربارۀ این‌حدیث‌ در موطن‌ اوَّل‌ بطور مُسْتَوفی‌’ انجام‌ شد، و از هر جهت‌ اطراف‌ و جوانب‌مسئله‌ بررسی‌ شد؛ دیگر بحث‌ را در سایر مواقف‌ و مواطن‌ به‌ طور اختصار واقتصار فقط‌ از خود حدیث‌ و ورود آن‌، در آن‌ موطن‌ آورده‌ و از بحث‌ درجوانب‌ و منضمّات‌ آن‌ مسئله‌ خودداری‌ می‌نمائیم‌.[۳۴]

پاورقی

[۱] ـ آیۀ ۷۷ تا ۷۹ از سورۀ : ۲۰ : طه‌ .
[۲] ـ آیۀ ۱۳۸ از سورۀ ۷ : اعراف‌ .
[۳] ـ تفسیر «المیزان‌» ج‌ ۸ ، ص‌ ۲۶۶ .
[۴] ـ و از اینجا به‌ دست‌ می‌آید که‌ آنچه‌ بعضی‌ از عوام‌ بر بعضی‌ از درختهای‌ کهن‌ همچون‌ چنار کهنه‌ای‌ را با میخ‌ می‌کوبند و بر آن‌ کهنه‌ قفل‌ می‌زنند از همین‌ آداب‌ جاهلی‌ و نمونه‌هایی‌ از بقایای‌ آثار بت‌ پرستی‌ است‌ .
[۵] ـ «تفسیر المیزان‌» ج‌ ۸ ، ص‌ ۲۶۶ .
[۶] ـ باید دانست‌ که‌ در آیۀ شریفۀ : وَ وَاعَدْنَاکُم‌ جَانِبَ الطُّورِ الَایْمَن‌ ، أیمن‌ صفت‌ برای‌ جانب‌ است‌ نه‌ برای‌ طور ، یعنی‌ جانب‌ راست‌ کوه‌ طور که‌ جانب‌ مبارک‌ و پر یمن‌ و برکت‌ است‌ نه‌ جانب‌ کوه‌ طوری‌ که‌ آن‌ کوه‌ مبارک‌ است‌ .
[۷] ـ آیۀ ۱۵۴ ، از سورۀ ۶ : انعام‌ : ثُمَّ ءَاتَینَا مُوسَی‌ الْکِتَـٰبِ تَمَامًا عَلَی‌ الَّذِی‌ أَحْسَنَ وَ تَفْصِیلاً لِکُلِّ شَی‌ءٍ وَ هُدَیً وَ رَحْمَهً لَعَلَّهُم‌ بِلِقِاءِ رَبِّهِم‌ یُؤْمِنُونَ . «پس‌ ما به‌ موسی‌ کتاب‌ تورات‌ را دادیم‌ که‌ در آن‌ آنچه‌ را که‌ یک‌ مرد صالح‌ العمل‌ و نیکوکار برای‌ تمامیّت‌ و تکامل‌ خود بخواهد موجود است‌ و در آن‌ تفصیل‌ و بیان‌ حکم‌ هر چیز است‌ و آن‌ کتاب‌ هدایت‌ و رحمت‌ است‌ به‌ امید آنکه‌ ایشان‌ به‌ زیارت‌ و لقاء پروردگارشان‌ ایمان‌ بیاورند.» و آیۀ ۱۴۵ ، از سورۀ ۷ : اعراف‌ : وَ کَتَبْنَا لَهُ فِی‌ اللْوَاحِ مِن‌ کُلِّ شَی‌ءٍ مَوْعِظَهً وَ تَفْصِیلا لِکُلِّ شَی‌ءٍ فَخُذْهَا بِقُوَّهٍ وَ أْمُر قَوْمِکَ یَأْخُذوا بِأَحْسَنِهَا سَأُرِیکُم‌ دَارَ الْفَـٰسِقِینَ . «و ما در ألواح‌ آسمانی‌ برای‌ موسی‌ از هر موضوعی‌ موعظه‌ و اندرز نوشتیم‌ و تفصیل‌ هر چیزی‌ را نوشتیم‌ و دستور دادیم‌ به‌ موسی‌ که‌ : این‌ احکام‌ و مواعظ‌ وغیرها را با کمال‌ قوّت‌ بگیر ؛ و به‌ قوم‌ خود نیز دستور بده‌ که‌ نیکوترین‌ مطالب‌ آن‌ را فرا گیرند . و ما خانۀ عاقبت‌ امر فاسقان‌ را به‌ شما به‌ زودی‌ نشان‌ می‌دهیم‌.» .
[۸] ـ آیۀ ۸۰ تا ۸۲ از سورۀ ۲۰ : طه‌ .
[۹] ـ آیۀ ۸۳ و ۸۴ ، از سورۀ ۲۰ : طه‌ .
[۱۰] ـ آیۀ ۸۵ و ۸۶ ، از سورۀ ۲۰ : طه‌ .
[۱۱] ـ آیۀ ۸۷ و ۸۹ ، از سورۀ ۲۰ : طه‌ .
[۱۲] ـ آیۀ ۹۰ تا ۹۱ ، از سورۀ ۲۰ : طه‌ .
[۱۳] ـ آیۀ ۹۲ و ۹۳ ، از سورۀ ۲۰ : طه‌ .
[۱۴] ـ ترجمۀ آیۀ ۱۵۱ ، از سورۀ ۷ : اعراف‌ .
[۱۵] ـ آیۀ ۹۵ و ۹۶ ، از سورۀ ۲۰ : طه‌ .
[۱۶] ـ تفسیر و ترجمه‌ای‌ را که‌ برای‌ این‌ فقره‌ آوردیم‌ یکی‌ از احتمالاتی‌ است‌ که‌ علامه‌ استاد طباطبائی‌ رضوان‌ الله‌ علیه‌ در تفسیر «المیزان‌» ج‌ ۱۴ ، ص‌ ۲۱۲ و ص‌ ۲۱۳ می‌دهند . و چون‌ از سایر وجوه‌ احتمال‌ که‌ مراد از اثر الرّسول‌ اثر پای‌ مرکب‌ جبرئیل‌ باشد در وقت‌ خروج‌ از دریا ؛ و یا مراد از آثار رسالت‌ موسی‌ باشد ؛ از اشکالات‌ وارده‌ کمتر در برداشت‌ لهذا آنرا آوردیم‌ .
[۱۷] ـ آیۀ ۹۷ و ۹۸ ، از سورۀ ۲۰ : طه‌
[۱۸] ـ «المیزان‌» ج‌ ۱۴ ، ص‌ ۲۱۳ .
[۱۹] ـ مانند شتری‌ که‌ چوب‌ را عرضا در استخوان‌ بینی‌ او نموده‌ و او را بدینگون‌ مهار کرده‌اند . و ابن‌ أبی‌ الحدید در «شرح‌ نهج‌ البلاغه‌» ج‌ ۳ ، ص‌ ۴۵۵ تا ص‌ ۴۵۷ در ضمن‌ بیان‌ مطلبی‌ از أبو جعفر نقیب‌ یحیی‌ بن‌ زید ، این‌ معنی‌ را در ضمن‌ نامه‌ای‌ که‌ معاویه‌ به‌ حضرت‌ أمیرالمؤمنین‌ علیه‌ السّلام‌ می‌نویسد تصدیق‌ می‌کند ؛ و علمۀ أمینی‌ در ج‌ ۷ ، ص‌ ۷۸ از «الغدیر» در پاورقی‌ می‌گوید که‌ : این‌ جمله‌ (کالجمل‌ المخشوش‌) را در «العقد الفرید» ص‌ ۲۸۵ ، و در «صبح‌ الاعشی‌» ج‌ ۱ ، ص‌ ۲۲۸ ، و «شرح‌ نهج‌ البلاغه‌» ابن‌ أبی‌ الحدید ج‌ ۳ ، ص‌ ۴۰۷ آورده‌اند .
[۲۰] ـ «شرح‌ نهج‌ البلاغه‌» ج‌ ۱ ، ص‌ ۱۳۴ و نیز ج‌ ۲ ، ص‌ ۱۹ . و سیّد مرتضی‌ در «تلخیص‌ الشافی‌» ج‌ ۳ ، ص‌ ۷۶ راجع‌ به‌ اینکه‌ أمیرالمؤمنین‌ علیه‌ السّلام‌ با طوع‌ و رغبت‌ بیعت‌ نکردند ، بلکه‌ با اکراه‌ و اضطرار بیعت‌ کردند گویند: بلا ذری‌ از مدائنی‌ از مَسْلَمه‌ بن‌ محارب‌ از سلیمان‌ تمیمی‌ از أبو عون‌ روایت‌ کرده‌ است‌ که‌ : ابوبکر به‌ دنبال‌ علی‌ فرستاد و از او بیعت‌ خواست‌ ، و علی‌ بیعت‌ نکرد ـ و با عمر شعله‌ای‌ از آتش‌ بود ـ فاطمه‌ علیهما السّلام‌ عمر را در خانۀ خود دید و گفت‌ : یابن‌ الخطّاب‌ ، أتراک‌ محرقاً علیَّ بابی‌ ؟ قال‌ نعم‌ ؛ و ذلک‌ أقوی‌ فیماجاء به‌ أبوک‌ . و جاء علیّ علیه‌ السّلام‌ فبایع‌ . «ای‌ پسر خطّاب‌ ! آیا می‌خواهی‌ درِ خانۀ مرا به‌ روی‌ من‌ آتش‌ بزنی‌ ؟ عمر گفت‌ : آری‌ ! و این‌ امر آتش‌ زدن‌ در آنچه‌ پدر تو آورده‌ است‌ ، استوارتر است‌» . و این‌ خبر را راویان‌ شیعه‌ با طرق‌ بسیاری‌ روایت‌ کرده‌اند ؛ ولیکن‌ با این‌ طریقی‌ که‌ ما آنرا آوردیم‌ ، شیوخ‌ محدّثین‌ از عامّه‌ آنرا روایت‌ کرده‌اند . عامّه‌ عادتشان‌ آنست‌ که‌ در آنچه‌ روایت‌ می‌کنند ، مقدار مقارن‌ با سلامت‌ را ذکر می‌کنند ؛ و از بقیّۀ آن‌ خودداری‌ می‌کنند ؛ و چه‌ بسا متوجّه‌ می‌شوند به‌ بعضی‌ از آنچه‌ را که‌ بر علیه‌ خلفا روایت‌ می‌کنند ، و در روایات‌ خود از روایت‌ آن‌ قسمت‌ دست‌ می‌کشند . و کدام‌ اختیار است‌ برای‌ آن‌ کس‌ که‌ درِ خانه‌اش‌ را به‌ رویش‌ آتش‌ بزنند ، تا بیعت‌ کنند ؟ وا براهیم‌ بن‌ سعید ثقفی‌ روایت‌ کرده‌ است‌ از احمد بن‌ عَمْروِ بَجَلی‌ از احمد بن‌ حبیب‌ عامری‌ از حمران‌ بن‌ أعین‌ از أبو عبدالله‌ جعفر بن‌ محمّد که‌ گفت‌ : والله‌ ما بایع‌ علیُّ حتّی‌ رأی‌ الدُّخان‌ قد دخل‌ بیته‌ . «سوگند به‌ خدا که‌ علی‌ بیعت‌ نکرد مگر آن‌ زمان‌ که‌ دید دود آتش‌ داخل‌ خانۀ او شده‌ است‌.» .
[۲۱] ـ «الامامه‌ و السیّاسه‌» ج‌ ۱ ، ص‌ ۱۳ ، و ابن‌ أبی‌ الحدید در «شرح‌ نهج‌ البلاغه‌» ج‌ ۱۱ ، ص‌ ۱۱۱ (۲۰ جلدی‌) گوید : روی‌ کثیر من‌ المحدثین‌ انّه‌ عقیب‌ یوم‌ السقیفه‌ تألّم‌ و تظلّم‌ و استنجد و استصرخ‌ حیث‌ ساموه‌ الحضور و البیعه‌ وانّه‌ قال‌ و هو یشیر الی‌ القبر : یابن‌ امّ انّ القوم‌ استضعفونی‌ و کادوا یقتلوننی‌ . «بسیاری‌ از محدّثین‌ و اهل‌ روایت‌ ، روایت‌ کرده‌اند که‌ علی‌ بعد از واقعه‌ سقیفه‌ بنی‌ ساعده‌ ، چون‌ حضور و بیعت‌ را به‌ او عرضه‌ داشتند ؛ ناله‌ زد ، و تظلّم‌ نمود ، و یار و یاور می‌خواست‌ ، و فریاد بر می‌آورد . و در حالیکه‌ اشاره‌ به‌ قبر رسول‌ خدا می‌نمود چنین‌ گفت‌ : ای‌ فرزند مارد (ای‌ برادرم‌) این‌ قوم‌ بر ضعف‌ من‌ غلبه‌ کردند و مرا ناتوان‌ انگاشتند ؛ و نزدیک‌ بود که‌ مرا بکشند!»
و سیّد مرتضی‌ علم‌ الهدی‌ در «تلخیص‌ الشافی‌» ج‌ ۳ ، ص‌ ۷۹ و ص‌ ۸۰ از طبع‌ نجف‌ در ضمن‌ بحث‌ از اینکه‌ بیعت‌ أمیرالمؤمنین‌ علیه‌ السّلام‌ با ابوبکر اختیاری‌ نبوده‌ است‌ گفته‌ است‌ : روایت‌ کرده‌ است‌ ابراهیم‌ از عثمان‌ بن‌ أبی‌ شیبه‌ از خالدبن‌ مخلد بجلی‌ که‌ داودبن‌ یزید أودی‌ از پدرش‌ از عدّی‌ بن‌ حاتم‌ روایت‌ کرده‌ است‌ که‌ او گفت‌ : من‌ در نزد ابوبکر نشسته‌ بودم‌ که‌ علیّ را آوردند ؛ و ابوبکر به‌ او گفت‌ بیعت‌ کن‌ ! علی‌ گفت‌ : اگر بیعت‌ نکنم‌ ؟ أبوبکر گفت‌ : أضرب‌ الذی‌ فیه‌ عیناک‌ ! «می‌زنم‌ آنچه‌ را که‌ دو چشم‌ تو در آن‌ واقع‌ است‌ (یعنی‌ سرت‌ را بر می‌دارم‌)» علی‌ سرش‌ را به‌ سوی‌ آسمان‌ بلند کرد وگفت‌ : اللهُمَّ اشْهَد . و سپس‌ دستش‌ را دراز کرد و بیعت‌ کرد . و این‌ مضمون‌ به‌ طرق‌ مختلفی‌ روایت‌ شده‌ است‌ . و با الفاظی‌ که‌ متقارب‌ المعنی‌ هستند که‌ علی‌ علیه‌ السّلام‌ چون‌ او را بر بیعت‌ مجبور کردند و از تقاعد بر حذر داشتند ، می‌گفت‌ : یَابن‌ اُمّ إِنَّ الْقَوْمِ اسْتَضْعَفُونِی‌ وَ کَادُوا یَقْتُلُونَنِی‌ فَلا تُشْمِت‌ بِیَ العْدَاءِ وَ لا تَجْعَلْنِی‌ مَعَ الْقَوْمِ الظَّـٰلِمِینَ . و این‌ جملات‌ را مکرّرا می‌گفت‌ و پیوسته‌ می‌گفت‌ .
[۲۲] ـ در «غایه‌ المرام‌» ص‌ ۱۳۲ تا ص‌ ۱۳۴ حدیث‌ سی‌ و یکم‌ از خاصّه‌ از شیخ‌ طوسی‌ در «أمالی‌» خود خطبۀ مفصّل‌ و پر محتوی‌ و عالی‌ المضامین‌ حضرت‌ امام‌ حسن‌ مجتبی‌ علیه‌ السّلام‌ را که‌ همه‌ از فضائل‌ و مناقب‌ أمیرالمؤمنین‌ علیه‌ السّلام‌ و اهل‌ بیت‌ است‌ مستدلاً و مبرهناً در حضور معاویه‌ بنیان‌ می‌کند تا می‌رسد به‌ این‌ فقرات‌ که‌ تقریباً در اواخر خطبه‌ است‌ و در ص‌ ۱۳۴ است‌ : و قد قال‌ رسول‌ الله‌ صلّی‌ الله‌ علیه‌ وآله‌ وسلّم‌ : ما ولّت‌ امّه‌ أمرها رجلاً قطّ و فیهم‌ من‌ هو أعلم‌ منه‌ إلا لم‌ یزل‌ امرهم‌ یذهب‌ سقالاً حتّی‌ یرجعوا إلی‌ ما ترکوا و قد ترکت‌ بنو اسرائیل‌ اصحاب‌ موسی‌ هارون‌ أخاه‌ و خلیفته‌ و وزیر و عکفواعلی‌ العجل‌ و أطاعوا فیه‌ سامریهم‌ و هم‌ یعلمون‌ انّه‌ خلیفه‌ موسی‌ ، و قد سمعت‌ هذه‌ الامّه‌ رسول‌ الله‌ صلّی‌ الله‌ علیه‌ وآله‌ وسلّم‌ یقول‌ لابی‌ علیه‌ السّلام‌ : أنت‌ منّی‌ بمنزله‌ هارون‌ من‌ موسی‌ الا أنّه‌ لا نبیّ بعدی‌ تا می‌رسد به‌ اینجا که‌ می‌فرماید : و قد کفّ أبی‌ یده‌ و ناشدهم‌ و استغاث‌ اصحابه‌ فلم‌ یُغَث‌ و لم‌ یُنصر ولو وجد علیهم‌ أعواناً ما أجابهم‌ و قدجعل‌ فی‌ سعه‌ کما جعل‌ النبیّ فی‌ سعه‌ و قد خذلتین‌ الامّه‌ و بایعتک‌ یا ابن‌ حرب‌ و لو وجدت‌ علیک‌ أعواناً یخلصوک‌ و ما بایعتک‌ ! و قد جعل‌ الله‌ عزّ وجلّ هارون‌ فی‌ سعهٍ حین‌ استضعفه‌ قومه‌ و عادوه‌ و کذلک‌ أنا و أبی‌ فی‌ سعه‌ من‌ الله‌ حین‌ ترکتنا الامّه‌ و بایعت‌ غیرنا و لم‌ تجد علیهم‌ أعواناً و إنّما هی‌ السُّنَن‌ و الامثال‌ ینبع‌ بیعضها بعضاً . الخطبه‌ .
و نیز با سند دیگری‌ در «غایه‌ المرام‌» ص‌ ۱۳۲ حدیث‌ سی‌ام‌ نظیر همین‌ عبارات‌ را از حضرت‌ مجتبی‌ علیه‌ السّلام‌ ، در خطبۀ خود روایت‌ کرده‌ است‌ .
[۲۳] ـ «بحار الانوار» طبع‌ کمپانی‌ ج‌ ۹ ، ص‌ ۲۴۶ .
[۲۴] ـ دیوان‌ اُزری‌ ، طبع‌ مطبعۀ نعمان‌ نجف‌ ، سنۀ ۱۳۸۶ هجری‌ ص‌ ۱۳۷ .
[۲۵] ـ دیوان‌ اُزری‌ ، طبع‌ مطبعۀ نعمان‌ نجف‌ ، سنۀ ۱۳۸۶ هجری‌ ص‌ ۱۴۸ .
[۲۶] ـ دیوان‌ اُزری‌ ، طبع‌ مطبعۀ نعمان‌ نجف‌ ، سنۀ ۱۳۸۶ هجری‌ ص‌ ۱۵۰ .
[۲۷] ـ دیوان‌ اُزری‌ ، طبع‌ مطبعۀ نعمان‌ نجف‌ ، سنۀ ۱۳۸۶ هجری‌ ص‌ ۱۵۳ .
[۲۸] ـ دیوان‌ اُزری‌ ، طبع‌ مطبعۀ نعمان‌ نجف‌ ، سنۀ ۱۳۸۶ هجری‌ ص‌ ۱۵۳ .
[۲۹] ـ دیوان ازری ‌، ص‌ ۱۵۴٫
[۳۰] ـ همین‌ دیوان‌، ص‌ ۱۵۸٫
[۳۱] ـ همین‌ دیوان‌، ص‌ ۱۵۹٫
[۳۲] ـ همین‌ دیوان‌، ص‌ ۱۶۰٫
[۳۳] ـ سیّدمرتضی‌ علم‌ الهدی‌ در «تلخیص‌ الشافی‌»، ج‌ ۳، ص‌ ۱۵۶ گوید: و ممّا اُنکر علیه‌: ضربهم‌ لفاطمه‌ علیها السلام‌ و قد روی‌ انّهم‌ ضربوها بالسیاط‌.والمشهور الّذی‌ لا خلاف‌ فیه‌ بین‌ الشیعه‌: ان‌َّ عمر ضرب‌ علی‌ بطنها حتّی‌ اسقطت‌فسمّی‌ السقط‌ مُحْسِناً؛ والروایه‌ بذلک‌ مشهوره‌ عندهم‌، وما ارادوا من‌ إحراق‌البیت‌ علیها ـ حین‌ التجا إلیها قوم‌، وامتنعوا من‌ بیعته‌. «و از جمله‌ چیزهایی‌ که‌ برابوبکر زشت‌ و ناروا دانسته‌اند؛ زدن‌ ایشان‌ است‌ فاطمه‌ علیهاالسلام‌ را؛ وتحقیقاً روایت‌ شده‌ است‌ که‌: ایشان‌ فاطمه‌ را با شلاّق‌ زدند. و در تاریخ‌مشهوری‌ که‌ در آن‌ بین‌ شیعه‌ خلاف‌ نیست‌، آنستکه‌ عمر بر شکم‌ فاطمه‌ زد تاآنکه‌ جنین‌ خود را سقط‌ کرد؛ و آن‌ جنین‌ را مُحْسِن‌ نامیدند. و روایات‌ وارده‌ دراین‌ موضوع‌ در بین‌ شیعه‌ مشهور است‌. و از آن‌ جمله‌ چیزهائی‌ که‌ زشت‌ و نارواشمرده‌اند آنستکه‌: چون‌ گروهی‌ در خانۀ فاطمه‌ متحصّن‌ شدند و بدانجا ملتجی‌شده‌، و از بیعت‌ امتناع‌ کردند، خواستند خانه‌ را به‌ روی‌ فاطمه‌ آتش‌ بزنند.» آنگاه‌ گوید: و هیچکس‌ را چنین‌ قدرتی‌ نیست‌ که‌ بتواند روایات‌ واردۀ در این‌موضوع‌ را انکار کند؛ زیرا ما روایت‌ واردۀ از طریق‌ عامّه‌ را از بلاذُری‌ و غیر اوآوردیم‌؛ و روایت‌ شیعه‌ در تحقّق‌ این‌ موضوع‌ مستقبض‌ است‌ و کسی‌ در آن‌خلاف‌ نگفته‌ است‌.
[۳۴] ـ صاحب‌ بن‌ عبّاد قصیدۀ غرّائی‌ در مناقب‌ و فضائل‌ امیرالمومنین‌ علیه‌السلام‌ سروده‌ است‌ که‌ تمام‌ ابیات‌ آن‌ به‌ سوال‌ و جواب‌ ترتیب‌ داده‌ شده‌ است‌ واولش‌ این‌ بیت‌ است‌:

قالت‌: فمن‌ صاحب‌ الدین‌ الحنیف‌ اجب‌ْ؟         فقلت‌: احمد خیر السّاده‌الرُّسل‌
قالت‌: فمن‌ بعده‌ تُصفی‌ الولاء له‌                 قلت‌: الوصی‌ّ الّذی‌ اربی‌ علی‌ زجل‌

«گفت‌: بنابر این‌ صاحب‌ دین‌ حنیف‌ اسلام‌ کیست‌؟ جواب‌ مرا بده‌. گفتم‌:احمد است‌ که‌ بهترین‌ بزرگواران‌ پیامبران‌ است‌. گفت‌ بنابر این‌ بعد از او کیست‌که‌ مقام‌ ولایت‌ برای‌ او برگزیده‌ و خالص‌ باشد؟ گفتم‌: وصی‌ّ او که‌ مقام‌ ومنزلتش‌ از ستارۀ زُحَل‌ بالاتر آمده‌ است‌». تا می‌رسد به‌ این‌ بیت‌ که‌:

قالت‌: فیوم‌ حُنین‌ من‌ فرا وبَرا         فقلت‌: حاصد اهل‌ الشرک‌ فی‌ عجَل‌

«گفت‌: پس‌ در روز جنگ‌ حنین‌ که‌ بود که‌ کافران‌ را گردن‌ زد و پوست‌ کند؟گفتم‌: همان‌ که‌ ریشه‌ کن‌ کنندۀ مشرکان‌ به‌ سرعت‌ بود».

قالت‌: فمن‌ شبه‌ هارون‌ لنعرِفه‌؟         فقلت‌: من‌ لم‌ یَحُل‌ یوما ولم‌ یزُل‌

«گفت‌: پس‌ شبیه‌ هارون‌ در این‌ امّت‌ کیست‌ تا ما او بشناسیم‌؟ گفتم‌: آنکه‌حتّی‌ یکروز هم‌ از حالی‌ به‌ حال‌ دگری‌ برنگشت‌ و تغییر و تبدیل‌ در او پیدانشد.» تا می‌رسد به‌ این‌ بیت‌ که‌:

قالت‌: اکل‌ُّ الذی‌ قد قلت‌ فی‌ رجل‌ٍ؟         فقلت‌ُ: کل‌ُّ الذی‌ قد قلت‌ُ فی‌ رجل‌ٍ
قالت‌: فمن‌ هو هذا الفرد؟ سمه‌ لنا                 فقلت‌: ذاک‌ امیرالمومنین‌ علی‌ّ

«گفت‌: آیا تمام‌ این‌ صفات‌ و محامد و خیراتی‌ که‌ بیان‌ کردی‌، در یک‌ مردجمع‌ شده‌ است‌؟
گفتم‌: تمام‌ این‌ صفات‌ و محامد و خیرات‌ در یک‌ مرد جمع‌ شده‌ است‌. گفت‌:پسکیست‌ این‌ یک‌ فرد که‌ جمیع‌ مکارم‌ و فضائل‌ در او گرد آمده‌ است‌؟نشانه‌اش‌ را بگو! گفتم‌: آن‌ یک‌ فرد، امیرالمومنین‌ علی‌ بن‌ ابیطالب‌ علیه‌ السلام‌است‌.» (الغدیر، ج‌ ۴، ص‌ ۴۰ و ص‌ ۴۱).

پاسخ دادن

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر ارسال کنید.