دریافت کد حدیث تصادفی

حبیب بن مظاهر سلام الله علیه

حبیب بن مظاهر اسدی یادگار صحابه

نیم روز، مقاومت و فداکاری، و قرن ها تابندگی و افتخار؛ این ثمره‏ای از حماسه عاشورا است. یاران حسین(ع) که فداکاری و ایثار و جهادشان به تاریخ حرکت داد، و به زندگی معنا بخشید و به مرگ، عظمت عطا کرد، ضرب المثل شدند. و یادشان سرمایه الهام و شورآفرینی گشت و نام شان قرین مجد و عظمت گردید، و خون شان در پای نهال اسلام ریخته شد و به دین و عزت و شرف و آزادگی، جانی دوباره بخشید. آری، این گونه از«مرگ‏»، «حیات‏» پدید می ‏آید، و این‏ سان«فنا»، «بقا» می ‏آفریند، و این چنین خون سرخ شهید، یادسبز جاوید را ترسیم می‏ کند و شهیدان، «اسوه‏» های تاریخ می ‏گردند در دینداری، در تقوا و مرزبانی از احکام الهی، در دفاع از قرآن و حمایت از امام، در یاری حق و عدل، در آزادگی و عزت، در حقخواهی و ستم ستیزی و در همه فضیلت ها و ارزش ها. محور کلام«عاشورا» است، و میدان عمل، «کربلا». در سال ۶۱ هجری که نیم قرن از رحلت پیامبر اسلام می‏ گذشت، جامعه اسلامی گرفتار حاکمانی شده بود که تحریف دین و کشتن آزادگان و هتک حرمت های الهی و احیای جاهلیت‏ سیاه و دنیازدگی و ستمگری و شکمبارگی و شهوترانی کمترین و کوچک ترین فسادهایشان بود. حسین بن علی(ع) قیام کرد، تا دست ‏یزید تبهکار را از سرنوشت امت اسلام کوتاه سازد. زمانه دشواری بود؛ امتحانی پیش آمده بود که دینداران واقعی کم شده بودند و مردان جهاد و شهادت کمتر یافت می‏ شدند؛ اکثر مردم به«زندگی‏» روی آورده بودند! حسین(ع) برای احیای حق و اسلام، مردانه قدم به میدان گذاشت و نهضت ضد یزیدی خود را -که ضد کفر و ستم بود- با یارانی مصمم و وفادار و حق‏شناس به انجام رساند. اصحاب او اندک بودند، لیکن در عاشورا کیفیت مطرح بود، نه کمیت؛ ایمان و عشق به شهادت در راه خدا ملاک بود، نه فزونی جمعیت و زیادی نفرات. اغلب همراهان حسین بن علی‏(ع)، عابدان شب زنده‏دار، زاهدان وارسته، قاریان قرآن شناس، قهرمانان با بصیرت، معلمان سلحشور و مجاهدان پرهیزکاری بودند که آثار عبادت‏و تهجد در سیمای شان هویدا بود. حضور تنی چند از صحابه پیامبر اسلام و حواریون حضرت امیر در سپاه اندک سیدالشهدا قداست و وجهه و معنویتی پر شکوه به جمع آنان بخشیده بود. این قهرمان عابد و عارف«حبیب بن مظاهر» است که نامش آشناست و با کربلای حسین و عاشورای شهادت، پیوندی ناگسستنی دارد. برخی از عاشوراییان، جزء مسلمانان فداکاری بودند که حتی حضور رسول خدا(ص) را هم درک کرده بودند، و بعضی ‏شان از دلیرمردان رکاب امیرالمؤمنین و یاران آن حضرت بودند که در حضورش با دشمنان حق جنگیده و در شمار اصحاب امام مجتبی(ع) هم بوده‏اند و سرانجام حسین‏بن علی(ع) را در کربلا یاری کرده و در این راه به شهادت‏ رسیده‏اند. حبیب و یاران دیگر ابا عبدالله الحسین(ع) در روز عاشورا، از چنان عظمت و شکوه و مقامی برخوردار بودند که مایه غبطه همگان است. تعبیراتی را که امام صادق(ع) درباره آنان به کار برده است، بسیار ارزشمند است. القابی هم چون«اولیا و دوستان خدا»، «برگزیدگان پروردگار»، «یاران وفادار دین خدا»، «انصار پیامبر و علی و فاطمه و حسن و حسین‏»، «پاکان رستگار و سعادتمند» و… از زبان امام صادق(ع) درباره آنان صادر شده است.۱ کدام مکتب و آیین و ملت و نژاد، به اندازه اسلام در داشتن سرمایه‏ های انسانی غنی است؟ در کدام مسلک و دین، این همه شخصیت های برجسته و الهام بخش می ‏توان یافت؟ حبیب بن مظاهر اسدی سابقه در دین و خدمت به اسلام و درک محضر رسول رسول خدا(ص) از افتخارات حبیب بن مظاهر بود. حبیب بزرگمردی از طایفه افتخار آفرین«بنی اسد» بود. او یک سال پیش از بعثت پیامبر اسلام به دنیا آمد. کودکی‏اش هم زمان با سال هایی بود که پیامبر در مکه مردم را به توحید دعوت می ‏کرد، و جوانی ‏اش، هم عصر با دوران حکومت الهی رسول‏ خدا در مدینه و آن سال های جهاد و حماسه و فداکاری در راه دین خدا بود. فیض دیدار پیامبر، توفیقی بود که حبیب بن مظاهر را از همان آغاز با معارف دین و حکمت های متعالی و سرچشمه زلال و جوشان تعالیم جاودان اسلام آشنا ساخت. حبیب از اصحاب پیامبر به حساب می‏ آمد و از آن حضرت حدیث های زیادی شنیده بود. صحابی بودن این چهره عظیم ‏الشان تاریخ اسلام ۳ مقام و موقعیت او را والاتر ساخته بود و شرکت او در سن ۷۵ سالگی در نهضت کربلا و دفاع مسلحانه‏اش از حسین بن علی(ع) از صحنه ‏های پر شکوه و سرشار از معنویتی است که فقط در جبهه‏ های نورانی مؤمنان حق پرست ‏یافت می‏ شود. در دوران امیرالمؤمنین(ع) پس از وفات پیامبر، حبیب بن مظاهر در خط ولایت علی‏ بن ابیطالب(ع) قرار گرفت و محضر آن امام را مغتنم شمرد و آن حضرت را به سان چشمه‏ سار زلال حقیقت و حجت ‏بی‏نظیر الهی و وارث علوم پیامبر می ‏شناخت. از این رو، به آن حضرت روی آورد و در شمار یاران خالص و حواریون و شاگردان ویژه علی بن ابیطالب قرار گرفت و دانش های گرانبها و فراوانی را از امام آموخت و از حاملان علوم علی(ع) بود ۴٫ حبیب بن مظاهر در ردیف یاران فداکاری هم چون میثم تمار، رشید هجری، عمروبن حمق و… بود و همانند آنان معارف گرانبهایی از مولای خود فرا گرفته بود، که یکی از آن ها«علم بلایا و منایا» بود؛ یعنی پیشگویی حوادث و خبر داشتن از وقایع آینده و تاریخ و کیفیت ‏شهادت خود و دیگران. به نمونه مشهوری که در این باره نقل شده است توجه کنید: میثم تمار، سوار بر اسب از نزدیک جایی که جمعی از طایفه«بنی اسد» در آن نشسته بودند عبور می ‏کرد. در این حال، حبیب ‏بن مظاهر را دید که او نیز سوار بر اسب بود. آن دو به یکدیگر نزدیک شدند، تا حدی که گردن اسب هایشان به هم می ‏خورد و گفتگویی طولانی کردند. در آخر، حبیب بن مظاهر خطاب به میثم گفت: گویا پیرمرد خربزه فروشی ۵ را می ‏بینم که در راه عشق و محبت دودمان پیامبر(ص)، او را به دار آویخته‏اند و بر چوبه دار، شکم او را پاره می‏ کنند. میثم هم گفت: من هم خوب می ‏شناسم مرد سرخ رویی را که گیسوانی دارد(منظورش خود حبیب بن مظاهر بود) و به عنوان یاری فرزند رسول خدا، حسین بن علی، به میدان می ‏رود و کشته می ‏شود، و سربریده‏اش را در کوفه می ‏گردانند. آنان پس از این گفتگو، از هم جدا شدند. کسانی که آن جا بودند و این گفتگو را از آن دو شنیده بودند، هنوز متفرق نشده بودند و به خیال خودشان درباره دروغ های آن دو نفر صحبت می ‏کردند که«رشید هجری‏» از راه رسید و از آنان سراغ میثم و حبیب را گرفت. به او گفتند: همین‏ جا بودند و چنین و چنان گفتند و سپس از هم جدا شده و رفتند. رشید گفت: خداوند، میثم را رحمت کند؛ فراموش کرد که این مطلب را هم اضافه کند که به آورنده سر بریده حبیب در کوفه صد درهم بیشتر جایزه می‏ دهند و آن گاه آن سر را در شهر می ‏گردانند! حاضران به یکدیگر گفتند: این یکی، از آنان هم دروغگوتر است؛ ولی طولی نکشید که میثم را بر در خانه«عمروبن حریث‏» بر فراز چوبه دار، آویخته دیدند و سر حبیب بن مظاهر را هم به کوفه آوردند و آن چه را که آن روز گفته شده بود به چشم دیدند.۶ روزگار گذشت و خلافت‏به امیرالمؤمنین(ع) رسید و آن حضرت مقر خلافت را از مدینه به کوفه آورد. حبیب بن مظاهر هم به کوفه آمد و در این شهر ساکن شد، تا همیشه بتواند در حضور و در رکاب مولایش علی(ع) باشد. حبیب در تمام جنگ های آن حضرت شرکت کرد۷٫ در آن زمان، حبیب بن مظاهر یکی از شجاعان بزرگ کوفه به حساب می ‏آمد که در زمره یاران امام بود۸٫ او علاوه بر شجاعت و دلاوری، در اخلاق و رفتار کریمانه، در آشنایی و بصیرت به مسائل دین و احکام خدا، در پاکی و تقوا و زهد، در عبادت و سخاوت و وفا و آزادگی و در اخلاص نسبت ‏به امام و اهل ‏بیت پیامبر اسلام نمونه بود. او در جمیع علوم و فنون، هم چون فقه، تفسیر، قرائت، حدیث، ادبیات، جدل و مناظره و اخبار غیبی، تبحری داشت که – چه در زمان خلافت علی(ع) و چه پس از آن – مایه اعجاب و شگفتی دیگران بود۹٫ حبیب را در مورد وفا و اخلاصش نسبت ‏به امام، جزء«شرطه الخمیس‏» ۱۰ به حساب آورده‏اند۱۱٫ حبیب چهره‏ای زیبا داشت، جمال معنوی‏اش هم به ‏حدکمال بود، تمام قرآن را از حفظ داشت و شب ها پس از نماز عشا تا سپیده فجر، ختم قرآن می ‏کرد و به نیایش و عبادت خدا می ‏پرداخت ۱۲٫ وقتی علی بن ابیطالب(ع) به شهادت رسید، حبیب بن مظاهر تقریبا ۵۴ سال داشت و بار یک عمر تقوا و ایثار و تجربه و آگاهی و بصیرت را به دوش می‏ کشید، تا در سال های آینده هم، هم چنان در صراط مستقیم حق و در دفاع از امام و یاری دین بکوشد. در سال های خفقان اموی پس از شهادت امیرمؤمنان علی(ع) اوضاع اجتماعی – سیاسی جامعه اسلامی بحرانی‏ تر شد. امام مجتبی(ع) از صحنه سیاسی کشور کنار زده شد. معاویه بر اوضاع مسلط گشت. روش جائرانه و دیکتاتورم ‏آبانه معاویه در طول بیست‏ سال حاکمیتش در قلمرو مملکت اسلامی، همراه با اغفال مردم و تبلیغات مسموم بر ضد علی و آل علی بود. شیعیان پیرو اهل بیت در شدیدترین وضع خفقان باری به سر می ‏بردند. قتل و اعدام و حبس و تبعید و قطع حقوق و اخراج از کار، از رایج ترین شیوه‏ های سیاست معاویه نسبت ‏به آزاد مردان پاک بود. در همین دوران بسیار تلخ بود که امام حسن مجتبی(ع) با توطئه معاویه، با زهر مسموم شد و به شهادت رسید. امامت‏ شیعیان به حسین بن علی(ع) رسید، ولی سیاست معاویه در همان خط و با همان برنامه ادامه داشت پس از شهادت حضرت امام حسن(ع) شیعیان به امام حسین(ع) نامه نوشتند و آن حضرت را به قیام علیه معاویه دعوت کردند، اما حضرت در جواب نامه به آنان دستور سکوت داد. ۱۳ تا این که بالاخره در سال شصت هجری معاویه از دنیا رفت و خلافت اسلامی به پسر نالایق و شرابخوار و فاسد او«یزید» رسید. روشن است که در این سالهای طولانی، حبیب بن مظاهر هم مانند بسیاری از آگاهان روشندل و مخلص، خون دل می ‏خورد و کاری از دستش بر نمی ‏آمد. حبیب پیرو امام بود و در موضع گیری های اجتماعی – سیاسی تابع حجت ‏خداوند بود. حسین بن علی(ع) تن به بیعت ‏با یزید نداد و از مدینه به مکه هجرت فرمود. حضور امام در مکه و اقامت چند ماهه‏اش در آن شهر، به گوش افراد زیادی رسید. از جمله شیعیان کوفه هم از این ماجرا با خبر شدند و در خانه«سلیمان بن صرد خزاعی‏» جلسه‏ای تشکیل دادند. سلیمان که از چهره‏ های سرشناس شیعه و از شخصیت های معروف کوفه بود و به آل علی عشق می‏ ورزید، برای حاضران، از مرگ معاویه و جانشینی یزید و امتناع امام حسین(ع) از بیعت‏ با او و عزیمت آن حضرت به مکه، سخن ها گفت. آن گاه از آنان خواست که اگر واقعا مصمم به یاری اویند و حاضرند تا در رکاب او با دشمنان حق بجنگند و حکومت ‏یزید را سرنگون کنند، آمادگی خود را طی نامه‏ای به امام ابلاغ ‏نمایند و اگر مرد مبارزه و مقاومت نیستند، چنین کاری نکنند. حاضران، داوطلب مبارزه در رکاب امام و آماده جانبازی ‏برای حق بودند. سلیمان هم از آنان خواست تا نامه‏ای نوشته و حسین(ع) را به کوفه دعوت نمایند، تا در راس جریان مبارزه، هدایت مردم را در جهاد علیه یزید به عهده گیرد. نخستین دعوتنامه با امضای چهارتن از بزرگان کوفه برای امام نوشته و به مکه ارسال شد؛ امضا کنندگان، عبارت بودند از: سلیمان بن صرد، مسیب بن نجبه، رفاعه بن شداد و حبیب بن مظاهر. مضمون نامه، دعوت امام برای حرکت‏ به سوی کوفه و هدایت و رهبری آنان در امر مبارزه بود. ۱۴ یزید در آغاز خلافتش، برای مسلط شدن بر اوضاع، سختگیری های زیادی می ‏کرد. نوشتن این نامه در آن شرایط، اقدام مهم و مخاطره آمیزی بود که توسط حبیب و دیگر همفکرانش انجام گرفت. پس از این نامه، نامه‏ های فراوان دیگری به حسین بن علی ارسال شد، که در همه آن ها از امام خواسته شده بود که با سرعت و در اولین فرصت ‏خود را به کوفه برساند. در نهضت مسلم بن عقیل دعوت ها و اعلام حمایت هایی که از سوی کوفیان به امام حسین می ‏رسید، حضرت را بر آن داشت تا برای ارزیابی دقیق اوضاع و شرایط و میزان آمادگی مردم، نماینده‏ای ویژه به کوفه بفرستد و امام، مسلم بن عقیل را به کوفه فرستاد. مسلم پیام و نامه امام را به مردم ابلاغ کرد و منتظر عکس‏العمل آنان بود. در اولین جلسه«عابس شاکری‏» – که از شیعیان بود – خطابه پرشوری ایراد کرد و ضمن آن به مسلم بن عقیل گفت: «بعد از حمد و سپاس خداوند، من از مردم به تو خبر نمی‏ دهم، چون نمی‏ دانم در دل هایشان چیست. سوگند به خدا که من نظر و آمادگی خودم را به تو بازگو می‏ کنم. به خدا سوگند! اگر بخوانید، اجابت تان می‏ کنم و همراه شما با دشمنان تان خواهم جنگید، و با شمشیرم در پیش روی شما با دشمن آن قدر پیکار خواهم کرد، تا به دیدار خدا برسم و در این کار، چشم امیدم فقط به پاداش خداوند است….» شرایط انتخاب پیش آمده بود و اعلان نظر و آمادگی، عمل را هم به دنبال می ‏طلبید. «حبیب بن مظاهر» پس از سخنان عابس برخاست و خطاب به عابس گفت: «جانا سخن از زبان ما می ‏گویی؟ رحمت ‏خدا بر تو باد! آن چه را در دل داشتی با کوتاه ترین سخن بیان کردی … [آن گاه گفت:] به خدای یکتا سوگند! هم بر همین رای و عقیده‏ام که او بیان کرد.»۱۵ آن روزها مسلم در خانه مختار ثقفی بود و مردم آماده بطور مرتب می ‏آمدند و با مسلم بن عقیل برای یاری حسین(ع) بیعت می‏ کردند. حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه، دو تن از فعال ترین کسانی بودند که بطور پنهانی و دور از چشم جاسوسان حکومتی، برای مسلم بن عقیل از مردم بیعت می‏ گرفتند و خود را تمام وقت، وقف نهضتی کرده بودند که بنا بود به رهبری امام حسین(ع) انجام گیرد. ابن زیاد، حاکم جدید کوفه وقتی به این شهرآمد و اداره امور را به دست گرفت، کار بیعت مخفیانه تر شد و شرایط سخت ‏تری پیش آمد، ولی حبیب هم چنان از عناصر اصلی نهضت مسلم بود؛ تا این که اوضاع، دگرگون شد و قیام زودرس مسلم پیش آمد و مردم از اطراف مسلم پراکنده شدند. در این شرایط بود که قبیله و عشیره حبیب بن مظاهر و مسلم‏بن عوسجه، آن دو را گرفته و پنهان کردند، تا از گزند خون آشامان ابن زیاد درامان بمانند ۱۶؛ زیرا ابن زیاد چهره ‏های مؤثر در نهضت کوفه را شناسایی، دستگیر و زندانی یا اعدام می‏ کرد ۱۷٫ پیوستن به کاروان کربلا عشق وقتی در سرافتد، پیر و برنایی ندارد مستیی کز عشق خیزد، هیچ صهبایی ندارد می ‏رود رو سوی شب تا با تمام شب پرستان در ستیزد موسپیدی کز عطش نایی ندارد عشق مولا می ‏تراود از تمام جسم و جانش جز وفا بر قامت‏ خود نیز شولایی ندارد۱۸ امام حسین(ع) از مکه عازم کوفه بود. «کاروان شهادت‏» می ‏بایست مجمعی از زبده ‏ترین انسان های فداکار و خالص باشد که هیچ انگیزه‏ای جز خدا و نصرت دین او در سرنداشته باشند. چنین کاروانی از مکه به کربلا می ‏رفت و حیف بود که حبیب بن مظاهر در این قافله نور نباشد. هر چند همه کسانی هم که از مکه همراه امام شدند، تا کربلا نماندند، زیرا با انگیزه‏ های دیگری آمده بودند، نه برای شهادت. «بسا کسند از این همرهان«آری‏» گوی که دل به وسوسه راه دیگری دارند بسا کسند که جایی موافقان رهند که خود نه جای هماهنگی است و همراهی است بدین سبب، نخست ‏باید آیین همرهی دانست. ابا عبدالله الحسین هنگام حرکت ‏به کوفه، طی نامه‏ای برای حبیب بن مظاهر نوشت: از حسین بن علی بن ابیطالب، به دانشمند فقیه، حبیب بن مظاهر: اما بعد، ای حبیب! تو خویشاوندی و نزدیکی ما را به ‏رسول خدا(ص) می‏دانی و ما را بهتر از هر کس می‏ شناسی؛ تو که صاحب اخلاق نیکو و غیرت می‏ باشی، پس در فدا کردن جان در راه ما دریغ مکن، تا جدم رسول الله (ص) پاداش آن را در قیامت ‏به تو عطاکند.»۱۹ همای سعادتی بود که بر سر حبیب نشست و پیک افتخاری ‏بود که در خانه او را زد: مژده و بشارتت‏ باد ای حبیب بر بهشت ‏خدا، که پاداش جهاد و شهادت در راه اوست. حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه، این دو یار همراه ‏و دو شجاع همرزم، خبر نزدیک شدن کاروان امام‏حسین را به‏ کوفه شنیدند. از سویی خاطرهایشان از بی ‏فایی و سست ‏عهدی مردم کوفه آزرده و رنجور بود، از سوی دیگر شوق دیدار حسین بن علی، آتشی در دل شیفته ‏آنان بر پا کرد، تصمیم گرفتند که خود را به امام برسانند. امام قبل از آن که به کوفه برسد، در سرزمین کربلا محاصره ‏شد. ماموران«ابن زیاد» هم برای جلوگیری از پیوستن کوفیان وفادار به حسین به کاروان او شب و روز راه های ورود و خروج کوفه را در کنترل داشتند؛ ولی این دو پیرمرد جواندل و آگاه و وفادار، مصمم بودند که به هر قیمتی شده خود را به حسین بن علی برسانند و او را یاری کنند. آنان ‏شب ها راه می ‏رفتند و روز استراحت می ‏کردند، تا این که سرانجام در هفتم محرم، در کربلا به کاروان آن حضرت پیوستند ۲۰ و چشم در چشم و چهره امام انداختند و نگاه شان زبان دلشان بود و قلب شان در محبت‏ حسین و به عشق شهادت می‏ تپید. حبیب بن مظاهر وقتی به حضور امام رسید، آن چه که دید، عبارت بود از یارانی اندک و دشمنانی بسیار! به امام عرض کرد: در این نزدیکی قبیله‏ای از«بنی اسد» هستند، اگر اجازه می‏ دهید پیش آنان بروم و آنان را به یاری شما فرا بخوانم، شاید خداوند هدایت شان کند و مایه دفاع از شما گردند. حسین بن علی هم اجازه داد. حبیب با شتاب خود را به آنان رساند و در جلسه و انجمن آنان شرکت کرد و ضمن موعظه و ارشاد، در سخنانش گفت: برای تان هدیه نیکی آورده‏ام، بهترین چیزی که رهبر قومی برای آنان می ‏آورد. اینک این حسین بن علی، فرزند امیرالمؤمنین و فاطمه زهراست که در کنار و نزدیک شما فرود آمده است و همراهش جمعی از مؤمنانند. در حالی که دشمنانش او را محاصره کرده‏اند تا به قتلش ‏برسانند. آمده‏ام تا شما را به دفاع از او و حفظ حرمت پیامبر درباره وی دعوت کنم؛ به خداوند سوگند! اگر یاری‏اش کنید، پروردگار، شرافت دنیا و آخرت را به شما خواهد داد. من این کرامت را از این جهت مخصوص شما قرار دادم که شما قوم من هستید و از نزدیک ترین بستگان من به حساب می ‏آید. یکی از آنان به نام«عبدالله بن بشیر» برخاست و گفت: ای حبیب! خداوند تلاشت را پاداش دهد! برای ما افتخاری آوردی که یک انسان به عزیزترین کسانش می‏ دهد؟ من اولین کسی هستم که دعوت تو را لبیک می‏ گویم… . دیگران هم به پا خاستند و سخنانی چون او بر زبان آوردند و برای پیوستن به حسین و یاری او اعلام آمادگی نمودند. شمار این افراد به هفتاد یا نود نفر می ‏رسید و تصمیم ‏گرفتند به سوی کربلا عزیمت کنند؛ اما جاسوس ‏خیانتکاری از وابستگان عمرسعد در میان شان بود که ‏به عمرسعد گزارش داد. عمرسعد هم عنصر خشن بیرحمی چون«ازرق‏» را با پانصد اسب سوار به سوی آنان ‏گسیل کرد. ماموران، همان شب به آنان رسیدند و مانع ‏حرکت شان شدند. ازرق به اتفاق همراهانش با مردان ‏اسدی درگیر جنگ شد و فریادهای حبیب ‏بن مظاهر هم که از آنان می ‏خواست از سر راه شان کنار روند، به جایی نرسید. وقتی آن گروه از بنی اسد دیدند که با جمعیت اندک شان یارای مقابله و ایستادگی در برابر انبوه سواران دشمن را ندارند. ناگزیر در تاریکی شبانه به خانه‏ های خویش برگشتند. حبیب بن مظاهر، نزد حسین(ع) برگشت و ماجرا را به آن حضرت خبر داد. حضرت فرمود: «وماتشاؤون الا ان یشاء الله، ولاحول ولاقوه الا بالله ۲۱؛ هر چه که خدا خواهد، همان شود، و نیرویی جز قوت پروردگار نیست.» گر چه در آن لحظه طایفه بنی اسد نتوانستند به یاری امام بشتابند، ولی در این نیت و با آن اخلاص و آمادگی، هوادار اهل بیت ‏بودند، و همان ها بودند که پس از پایان ماجرای عاشورا و به اسارت رفتن اهل بیت، به سرزمین خونین کربلا آمدند، تا آن جنازه ‏های مطهر را به خاک بسپارند. امام سجاد(ع) هم به صورت یک نقابدار جوان، برای راهنمایی آنان در شناسایی و دفن پیکر شهدا، به آن محل آمد. تبلیغ در جبهه دیدیم که حبیب بن مظاهر برای سعادتمند کردن دیگران چقدر دلسوزانه تلاش می کرد، حتی با صحبت هایش برای جمعی از«بنی اسد»، آنان را آماده فداکاری در راه امام کرده بود، که ممانعت نیروهای دشمن، امکان پیوستن آنان را به کاروان حق از بین برد. تبلیغ روی افراد، جهت جذب نمودن به حق و دور کردن آنان از آلودگی به ننگ همراهی با یزیدیان و جنگیدن با حسین، حتی در عرصه کارزار هم از یاد حبیب نمی رفت. عمرسعد وقتی به کربلا رسید، برای گفتگو با حسین، چند پیک در چند نوبت پیش آن حضرت فرستاد. اولی که عنصر پلید و خائنی به نام«کثیر بن سعد» بود، از سوی یاران حسین رد شد؛ زیرا موجود خطرناک و تروریستی بود و حاضر نشد برای رسیدن به حضور امام، حتی سلاحش را بر زمین بگذارد و بالاخره برگشت. عمرسعد، شخص دیگری به نام«قره بن قیس‏» فرستاد. وقتی پیش می ‏آمد، حسین بن علی پرسید: آیا او را خوب می ‏شناسید؟ حبیب بن مظاهر پاسخ داد: آری، نامش قره است و مادرش از قبیله ماست، او پسر خواهر ما محسوب می ‏شود، من او را قبلا به حسن عقیده می ‏شناختم. او کسی نبود که با یزیدیان همگام باشد، اهل ایمان و تقوا بود و گمان نمی ‏کردم که سرانجام کارش به همکاری با سپاه کوفه منجر گردد! قره به حضور حسین بن علی(ع) رسید و گفتگوهایی انجام دادند و پیام عمر سعد را به امام رسانید. وقتی که می‏ خواست‏ برگردد حبیب به او گفت: ای قره! خدا رحمتت کند! کجا؟ به سوی ظالمان می ‏روی؟ بیا حسین را یاری کن، عزت ما به برکت پدران اوست. قره گفت: پاسخ حسین را می‏ رسانم، آن گاه فکر خواهم کرد۲۲٫ ولی قره رفت و باز نیامد۲۳٫ مورد دیگر، سخنرانی برای سپاه دشمن در عصر روز نهم محرم بود. وقتی عصر آن روز، انبوهی از سپاه عمرسعد به اردوگاه امام هجوم آوردند، حسین بن علی(ع) برادرش عباس را مامور کرد، تا از نیت و برنامه این مهاجمان برای او خبر آورد. عباس همراه بیست نفر از سواران که حبیب و زهیر هم جزء آنان بودند – تا پیش روی گروه مهاجم تاختند. عباس پرسید: چه شده و چه می‏ خواهید؟ گفتند: فرمان امیر، عبیدالله زیاد رسیده است که یا جنگ، یا تسلیم بی قید و شرط. عباس فرمود: شتاب نکنید، تا از اباعبدالله الحسین(ع) کسب نظر و تکلیف کنیم. دیگران ایستادند و عباس بن علی با شتاب به سوی حسین برگشت. در این فاصله یاران حسین با آنان گفتگوهایی داشتند. حبیب بن مظاهر به زهیر گفت: اگر می‏ خواهی با آنان صحبت کن، یا من صحبت کنم. زهیر گفت: چون تو پیشنهاد کردی، خودت سخن آغاز کن. حبیب، رو به آن گروه کرده و گفت: «به خدا سوگند! فردای قیامت، چه بد مردمانی هستند، آنان که با خداوند در حالی رو به رو خواهند شد که فرزندان و ذریه پیامبرش را کشته‏اند و بندگان عابد و شب زنده داران سحرخیز و ذاکران خدا را به قتل رسانده‏اند… ۲۴٫» این سخنان – که شاید موجب بیداری و جدانهایی می‏ شد و آگاهی بخش بود بر مذاق مخاطبان خوش نیامد، و یکی از آنان سخن حبیب را قطع کرد و گفت: بس کن حبیب! تو تا می ‏توانی خود ستایی می ‏کنی. البته زهیر هم پاسخ یاوه‏ های او را همان ‏جا داد و سرانجام قرار بر این شد که آن لحظه نجنگند و آن شب تا فردا صبح مهلتی داده شود ۲۵٫ حبیب و دیگر یاران حسین در آن آخرین شب نورانی به نیایش و عبادت پرداختند. شب عاشورا آن شب، هر کس آخرین توشه معنوی خویش را از زندگی بر می ‏گرفت. حسین بن علی(ع) به تنهایی از خیمه خویش خارج شد، تا از خندق ها و وضعیت پشت‏ خیمه ‏ها بازدید کند. متوجه شد که«نافع‏»(یکی از یارانش) هم در پی او می ‏آید. پرسید: کیست؟ نافع است؟ نافع بن هلال پاسخ داد: آری، منم فدایت‏ شوم، ای فرزند پیامبر! امام پرسید: چه چیزی باعث ‏شد در این هنگام از شب بیرون آیی؟ نافع: سرور من! بیرون آمدن شما در این شب به سوی این فاسد تبهکار(ابن سعد) مرا نگران ساخت. امام: بیرون آمدم تا پستی و بلندی های این جا را بررسی کنم، که مبادا کمین گاهی برای حمله دشمن از پشت‏ باشد. آن گاه در حالی که امام دست چپ نافع را گرفته بود و باز می ‏گشت، فرمود: «همان است، همان است، به خدا سوگند که وعده‏ای است که تخلف ندارد!» (اشاره به شهادت خویش در آن سرزمین). و به نافع گفت: ای نافع! از میان این کوه راهی پیدا کن و خودت را نجات بده. نافع گفت: آقای من! مادرم به عزایم بنشیند، اگر چنین کنم! به خدا هرگز از شما جدا نخواهم شد تا رگ های گردنم قطع گردد… . امام از نافع جدا شد و درون خیمه خواهرش زینب(س) رفت. نافع ایستاده بود و انتظار حسین را می ‏کشید. زینب به برادرش گفت: آیا از باطن یارانت اطمینان خاطرداری که هنگام سختی و کشاکش نیزه ‏ها تو را رها نکنند؟ امام فرمود: آری خواهرم! اینان را آزموده‏ام. همه اینان دلیرمردانی هستند که شیفته شهادتند، آن گونه که کودک به شیر مادرش مشتاق است. نافع که سخنان این خواهر و برادر را شنیده بود، بسرعت نزد حبیب بن مظاهر آمد و آن گفتگو و هم چنین تعبیر امام را درباره اصحابش برای او نقل کرد. حبیب بن مظاهر گفت: به خدا سوگند! اگر خلاف انتظار امام نبود، هم اکنون می‏ رفتم و تا شمشیر در کف دارم با آنان می ‏جنگیدم. نافع گفت: برادرم! دختران رسول خدا را در حال اضطراب خاطر واگذاشتم، بیا به اتفاق دیگر اصحاب، حضورشان برسیم و دل هایشان را آرام کرده و ترس را از آنان زایل کنیم. حبیب بن مظاهر، هم رزمان را در آن شب مقدس، چنین صدا زد: «انصار خدا و پیامبر کجایند؟ انصار فاطمه و یاران اسلام و اصحاب حسین کجایند؟» اصحاب هم چون شیران خشمگین، با شتاب از خیمه‏ ها بیرون آمدند، عباس بن علی هم در میان شان بود، که به خواسته حبیب، عباس و دیگر افراد از بنی هاشم به خیمه ‏های خود بازگشتند. حبیب ماند و بقیه اصحاب. آن گاه حبیب بن مظاهر رو به آن قهرمانان غیور و با حمیت، آن چه را که از نافع شنیده بود بیان کرد، تا میزان آمادگی آنان را ببیند. اصحاب، شمشیرها را از نیام کشیدند و گفتند: حبیب! به خدا قسم! اگر دشمن به سوی ما سرازیر شود، سرهایشان را شکار کرده و آنان را به بزرگان شان ملحق خواهیم نمود و نگهبان عترت و ذریه پیامبر خواهیم بود. حبیب گفت: پس با هم به سوی حرم رسول الله برویم و ترس شان را زایل کنیم. همگی رفتند و بین طناب های خیمه‏ ها ایستادند. حبیب گفت: سلام بر شما ای سروران ما! سلام برشما ای خاندان رسالت! این شمشیرهای جوانان تان است که سوگند خورده‏اند آن را غلاف نکنند، تا این که به گردن بدخواهان شما برسانند، و این هم نیزه غلامان شماست که سوگند خورده‏اند آن را کنار ننهند، مگر این که در سینه آنان که ندا دهنده شما را پراکنده ساختند، بنشانند.۲۶ در این لحظه، حسین بن علی(ع) بیرون آمد، و در مقام قدردانی و تشکر از این همه ایثار و فداکاری، به آنان فرمود: «اصحاب من! خداوند از سوی اهل بیت پیامبرتان، بهترین پاداش را به شما بدهد!»۲۷ یاران امام می ‏دانستند که این لحظه ‏های پربها در این آخرین شب، ارزشمندترین سرمایه ‏های آنان است که به ملکوت اعلی و به جاودانگی شهادت شان می ‏رساند. یک شب، و این همه سرشار از ارزش، یک شب، و این همه گرانبها و قدر گونه، دریغ بر کسی که ارزش شب های قدر زندگی خویش را نشناسد! و یاران حسین، چه خوب از بهای«شب عاشورا» آگاه بودند. شوق شهادت پیر شهر خاموشم، مرد جان فشانی ها پیرم و به سر دارم، عشقی از جوانی ها ریگ ریگ این صحرا می ‏شناسد عشقم را بس که هر کجا دادم، عشق را نشانی ها ۲۹ شعار نیست، واقعیت است؛ شادی برای مرگ، و شوق برای شهادت. وقتی کسی میان خود و دیدار خدا و بهشت جاودان و رسیدن به حضور پیامبر و ائمه و صدیقان و شهیدان بزرگ، فقط یک شب فاصله می‏ بیند، و خود را در آستانه این فیض بزرگ مشاهده می‏ کند، اگر براستی از راه و هدف و مقصد خویش، در این«سیر الی الله‏» آگاه باشد و شادی نکند، پس چه کند؟ خوشحالی از شهادت، ویژه کسانی است که به این آگاهی ارزشمند و به علم الیقین رسیده باشند، و حبیب بن مظاهر، از این جماعت ‏بود. اصحاب امام حسین وقتی دانستند که در پیش روی یادگار پیامبر و امام بزرگوار خویش، در راه خدا کشته خواهند شد، از خوشحالی در پوست نمی ‏گنجیدند و به شوخی و مزاح می ‏پرداختند. حبیب بن مظاهر در حالی که می ‏خندید و شادی وجودش را فرا گرفته بود، پیش اصحاب رفت. یکی از آنان به نام«یزید بن حصین تمیمی‏» از روی نارضایتی و اعتراض گفت: «الآن که وقت ‏شوخی و خنده نیست!» حبیب بن مظاهر جوابی داد که از عمق ایمان او خبر می‏ داد؛ گفت: «برای خوشحالی چه موقعیتی بهتر از حالا؟! به خدا سوگند! چیزی نمانده که این طغیانگران با شمشیرهایشان بر ما بتازند و ما به حورالعین بهشت ‏برسیم.»۳۰ یکی دیگر هم از اصحاب که شادی و شوخی می‏ کرد، وقتی از روی تعجب به او گفتند: الآن که زمان انجام دادن کار بیهوده نیست! گفت: بستگان من می‏ دانند که من نه در جوانی و نه در پیری، اهل بیهودگی و لغو نبوده‏ام، اما شادم از آن چه که ملاقاتش خواهیم کرد. فاصله ما تا بهشت، حمله این قوم با شمشیرهایشان است.۳۱ این گونه شوق شهادت طلبی را در کجا می ‏توان یافت؟ جز در مکتب های الهی و در سایه تعلیمات اولیای دین و حجت های پروردگار که این گونه افق بینش هواداران راگسترده و عمیق و روشن می ‏سازند! از نمونه‏ های عینی این روحیه در میان رزمندگان اسلام در جبهه‏ های نورانی دفاع مقدس سخن نمی‏ گوییم، که هر چه هست، همه الهام از کربلاست و اینان شاگردان مکتب عاشورای حسینی‏اند. عاشورا، روز حماسه صبح عاشورا، پس از نماز صبح، در اردوگاه امام آمادگی زیادی برای جانبازی و ایثار جان به چشم می ‏خورد. حسین بن علی(ع) نیروهای خود را آرایش نظامی داد؛ حبیب بن مظاهر را فرمانده جناح چپ نیروهای خویش ساخت و زهیر را به جناح راست گماشت. نیروهای امام گرچه اندک بودند، ولی یک دنیا عظمت و شجاعت و ایمان را با خود به همراه داشتند. حبیب بن مظاهر از برجسته‏ترین اصحاب امام بود. در حمله های انفرادی، هر کس در میدان او را صدا می ‏زد، بسرعت درخواست او را اجابت می ‏کرد و رویاروی حریف می ‏ایستاد. از جمله یک بار«سالم‏» غلام زیاد، و «یسار» غلام عبیدالله برای جنگ به میدان آمدند و مبارز طلبیدند. یسار با غرور و تکبر پا به میدان نهاد و اعلام کرد که تنها باید یکی از چند نفر: حبیب، زهیر و یا بریر(از سرداران سپاه ‏امام) به مبارزه با من بیایند. حبیب و بریر بسرعت از جا برخاستند، ولی امام حسین به آنان اجازه نفرمود و«عبدالله بن عمیر» را که داوطلب بعدی بود، به جنگ آن دو فرستاد. عبدالله هم هر دو عنصر ناپاک را به هلاکت رساند.۳۲ حبیب در همه صحنه ‏ها حضور داشت و در دفاع از امام و تقویت جبهه او، با شمشیر و زبان و خطابه و هر کاری که از او ساخته رسالت ‏خود را بود انجام می ‏داد. در همان صبح عاشورا که امام حسین برای ارشاد دشمن ‏و اتمام حجت ‏بر آنان، آن خطابه پرشور و بیدارگرش رابیان‏ فرمود: «نسب مرا در نظر بگیرید و بنگرید که آیا کشتن ‏من ‏به صلاح شماست؟ آیا من پسر دختر پیامبرتان نیستم؟…» شمر سخن آن حضرت را قطع کرد و گفت: «او(امام) خدا را بر یک حرف(بطور سطحی و ظاهری) پرستش می‏کند ۳۳، اگر بدانم که او چه می‏گوید»غیرت دینی حبیب بن مظاهر نگذاشت که او تماشا گرهتاکی و اهانت‏ شمر باشد در پاسخ او گفت: «به خدا قسم! می ‏بینم که تو خدا را بر هفتاد حرف می‏ پرستی(کنایه از انحراف شدید شمر و ساختگی بودن تدین او) من هم شاهدم که در گفته‏ات(که حرف حسین را نمی‏فهمی) راست می‏ گویی… خداوند بر قلب تو مهر زده و از درک حقیقت محرومی…»۳۴ بدین ترتیب شمر منکوب شد و امام هم چنان به سخنان خود ادامه داد. جنگ تن به تن شروع شده بود؛ یاران فداکار امام، در آن مقطع تاریخی، یکایک به جهاد می ‏پرداختند و پس از مبارزاتی به شهادت می ‏رسیدند. مسلم بن عوسجه(از دوستان دیرین حبیب) وقتی به میدان رفت و در آخرین لحظه‏ ها بر زمین افتاد، در خون خود می ‏غلطید که هم حسین بن علی و هم حبیب بن مظاهر بر بالین او حاضر شده بودند. هنوز رمقی در تن مسلم بود که حبیب به او گفت: مسلم! برایم مرگ تو سخت و ناگوار است! تو را به بهشت مژده می‏ دهم. مسلم با صدای ضعیفی گفت: خداوند تو را مژده بهشت دهد! آن گاه حبیب افزود: مسلم! اگر بعد از تو کشته نمی‏ شدم، دوست داشتم که تمام وصیت هایت را به من بگویی، چرا که تو هم در قرابت و هم در دین بر گردن من حق داری. مسلم بن عوسجه که با زحمت ‏سعی می کرد سخن بگوید، گفت: تو را وصیت می ‏کنم به این مرد(امام حسین)، تا دم مرگ با او باش و در رکابش بمیر! حبیب گفت: به خدای کعبه سوگند که چنین خواهم کرد ۳۵، و چشمان مسلم بن عوسجه برای همیشه بسته شد. این وفاداری خالصانه این دو دوست نسبت‏ به امام بود که آنان را در زمره برترین شهدای کربلا قرار داد. ظهر عاشورا، امام حسین(ع) برای بر پاداشتن آخرین نماز، مهلتی خواست. «حصین بن تمیم‏» – که از نیروهای خبیث دشمن بود فریاد زد: حسین! نماز تو که قبول نیست! حبیب بن مظاهر از این اهانت لئیمانه خشمگین شد و در پاسخ آن مرد گفت: خیال کرده‏ای که نماز خاندان پیامبر قبول نیست، ولی نماز تو قبول است، سپس به یکدیگر حمله کردند؛ حبیب بن مظاهر با شمشیر بر سر اسب حصین بن‏ تمیم زد، اسب بر زمین افتاد و سوارش را هم بر زمین کوبید. بلافاصله دوستانش شتافتند و اور ا از چنگ حبیب بن مظاهر خلاص کردند، و حبیب خطاب به آنان چنین گفت: ای بدترین قوم از نظر نام و نیرو، سوگند می ‏خورم که اگر ما به اندازه شما یا جزئی از شما بودیم، از بیم شمشیرهای ما فرار می‏ کردید و دشت را رها می ‏ساختید.۳۶ آخرین لحظه ‏های فداکاری حبیب بن مظاهر فرا رسید. آن مجاهد پیر و سالخورده که خون در رگ هایش هنوز جوان بود، با شمشیری آخته به آنان حمله کرد و با چنان شور و حماسه‏ای پیش تاخت که عرصه کارزار را به تلاطم در آورد. او در حالی که به میان سپاه دشمن نفوذ کرده بود و آنان را از دم تیغ می‏ گذراند، این گونه رجز می خواند: «من، حبیب، پسر مظاهرم و زمانی که آتش جنگ برافروخته شود، یکه سوار میدان جنگم. شما گر چه ازنظر نیرو و نفر از ما بیشترید، لیکن ما از شما مقاوم تر و وفادارتریم؛ حجت و دلیل ما برتر، و منطق ما آشکارتر است و از شما پرهیز کارتر و استوارتریم.»۳۷ حبیب بن مظاهر با آن کهنسالی، شمشیر می ‏زد و دشمنان را می‏ کشت. حدود ۶۲ نفر از یزیدیان را به خاک افکند و هم چنان دلاورانه می ‏جنگید، تا این که شمشیری بر فرق او اصابت کرد و یکی هم با سرنیزه به او حمله کرد و حبیب بر زمین افتاد. حصین بن تمیم که چند لحظه قبل با خفت و خواری از چنگ حبیب گریخته بود، به تلافی آن شکست و بی ‏آبرویی به حبیب حمله کرد و حبیب بن مظاهر را که می‏ خواست دوباره برای جنگ برخیزد، با ضربه‏ای بر سرش، دوباره به زمین افکند. موهای سفید صورتش از خون رنگین شد. دست ها را بالا آورد که خون را از برابر دیدگانش پاک کند و بهتر بتواند صحنه نبرد را و دوست و دشمن را باز شناسد، که نیزه‏ای او را از پای افکند و بر خاک افتاد. رمقی در تن داشت و خرسند بود که «جان‏» خویش را در راه حق می‏ دهد و«خون‏» خود را در پای نهال حقیقت و دین نثار می ‏کند. «بدیل بن صریم‏» که اولین ضربه کاری را بر حبیب وارد کرده بود، پیاده شد و خود را به حبیب رساند و با عجله، سر مطهر این شهید بزرگ را از تن جدا کرد ۳۸٫ داغ این شهید، بر یاران حسین(ع) بسیار گران بود؛ حسین بن علی خود را به بالین او رساند، تا شهادتش را – که معراج جان به آستان جانان بود – تبریک گوید. شهادت حبیب بن مظاهر، چنان در حسین بن علی(ع) اثر گذاشته بود که در شهادتش فرمود: «پاداش خود و یاران حامی خود را از خدای تعالی انتظار می‏برم.»۳۹ درود خدا و رسول بر حبیب بن مظاهر اسدی. ——————————————- ۱٫ در زیارتی که آن حضرت به«صفوان جمال‏» تعلیم داد آمده است: «السلام علیکم یا اولیاء الله واحبائه، السلام علیکم یا اصفیاء الله واودائه…»(علامه مجلسی، بحارالانوار، ج‏۹۸، ص‏۲۰۱). ۲٫ مظاهر، بروزن موافق. در برخی منابع هم مظهر، بروزن مطهر نقل شده است؛ هر چند که مشهور در زبان ها به فتح میم است. ۳٫ محمد بن طاهر سماوی، ابصار العین فی انصار الحسین، ص ۵۶٫ ۴٫ محدث قمی، سفینه البحار، ج‏۱، ص‏۴۰۵٫ ۵٫ یکی از شغل های میثم تمار، خربزه فروشی بود. ۶٫ کشی، رجال، ص‏۷۸؛ سفینه البحار ج‏۱، ص‏۴۰۵٫ ۷و۸٫ ابصار العین فی انصار الحسین، ص‏۵۶٫ ۹٫ امالی منتجبه، ص‏۴۹، به نقل از حبیب بن مظاهر، ص‏۵۴و۵۵٫ ۱۰٫ عنوان و لقب جمعی از یاران علی(ع) بود که با آن حضرت پیمان بر شهادت و بر بهشت ‏بسته بودند، آنان نیروهای ویژه و همیشه آماده‏ای بودند که گوش به فرمان امام و مطیع محض دستور او بودند. ۱۱٫ مهدی شمس الدین، انصارالحسین، ص‏۶۶٫ ۱۲٫ سید محسن امین، اعیان الشیعه، ج‏۴، ص‏۵۵۴٫ ۱۳٫ الاخبار الطوال، ص‏۲۲۱٫ ۱۴٫ شیخ مفید، ارشاد، ص‏۲۰۳٫ ۱۵٫ تاریخ طبری، ج‏۷، ص‏۲۳۷٫ ۱۶٫ اعیان الشیعه، ج‏۴، ص‏۵۵۴؛ ابصار العین فی انصار الحسین ص‏۵۷٫ ۱۷٫ حوادث مربوط به نهضت مسلم بن عقیل را در جزوه مسلم بن عقیل، از مجموعه «آشنایی با اسوه‏ ها» مطالعه کنید. ۱۸٫ شعر از: م – دهقان. ۱۹٫ فاضل دربندی، اسرار الشهاده، ص‏۳۹۰٫ ۲۰٫ اعیان الشیعه، ج‏۴، ص‏۵۵۴٫ ۲۱٫ باقر شریف القرشی، حیاه الامام الحسین بن علی، ج‏۳، ص‏۱۴۲٫ ۲۲٫ تاریخ طبری، ج‏۷، ص‏۳۱۰؛ ارشاد، ص‏۲۲۷٫ ۲۳٫ ظاهرا قره وقتی به خود آمد که بسیار دیر شده بود. او در عصر عاشورا تنهایی اسیران را دید و آه و سوگواری آنان را بر سر نعش شهدا شنید و آن ها را نقل کرد. ناقل این صحنه ‏ها بخصوص سخنان زینب، همین قره بن قیس است. ۲۴٫ تاریخ طبری، ج‏۷، ص‏۳۱۸؛ عبدالرزاق المقرم، مقتل الحسین، ص‏۲۵۶٫ ۲۵٫ مقتل الحسین، ص‏۲۵۶٫ ۲۶٫ عبدالحسین شرف الدین، المجالس الفاخره فی مآتم العتره الطاهره، ص‏۹۲ – ۹۴٫ ۲۷٫ تاریخ طبری، ج‏۷، ص‏۳۲۹؛ ارشاد، ص‏۲۳۴٫ ۲۸٫ از: استاد محمد حسین بهجتی(شفق). ۲۹٫ از: محمد فخار زاده. ۳۰٫ رجال کشی، ص‏۵۳؛ حیاه الامام الحسین، ج‏۳، ص‏۱۷۵٫ ۳۱٫ حیاه الامام الحسین، ج‏۳، ص‏۱۷۶٫ ۳۲٫ تاریخ طبری، ج‏۷، ص‏۳۳۶٫ ۳۳٫ اشاره به آیه یازدهم سوره حج است: «ومن الناس من یعبد الله علی حرف…». ۳۴٫ تاریخ طبری، ج‏۷، ص‏۳۲۹؛ ارشاد، ص‏۲۳۴٫ ۳۵٫ اعیان الشیعه، ج‏۴، ص‏۵۵۵٫ ۳۶٫ اقسم لو کنا بکم اعدادا او شطرکم، ولیتم الاکتادا یا شر قوم حسبا وآدا(تاریخ طبری). ۳۷٫انا حبیب و ابی مظهر فارس هیجاء و حرب تسعر انتم اعد عده واکثر ونحن او فی منکم و اصبر ونحن اعلی حجه و اظهر حقا واتقی منکم و اعذر«تاریخ طبری، ج‏۷، ص‏۳۴۷؛ شیخ عباس قمی، نفس المهموم، ص‏۱۴۵». ۳۸٫ تاریخ طبری، ج‏۷، ص‏۳۴۸٫ ۳۹٫ ابصار العین فی انصار الحسین، ص‏۶۰؛ اعیان الشیعه، ج‏۴، ص‏۵۵۵٫

****************************************

مقتل حبیب بن مظاهر اسدی

چه کسی باور دارد که پیر دلاور سپاه حسین، چنین بی باک، همچون جوانی چابک، اسب از جا بجهاند و شمشیر بگرداند؟ امام امّا حبیب را باور دارد. هم دلاوری و شجاعتش را؛ هم صدق و معرفتش را، هم علم و حلمش را. حبیب را سالهاست که امام می شناسد: ــ …از اصحاب رسول خداست و از جملع خوّاص اصحاب پدرم امیرالمؤمنین که در رکابش با ناکثین و قاسطین و مارقین جنگیده و زخمها برداشته است. …بزرگ کوفه است. از حاملان علوم پدرم است. از شاگردان خاص او در علوم قرآنی است. یک شیعه به تمام معنی است. در کوفه،در اوج مظلومیت پسر عموی شهیدم مسلم بن عقیل، او بود که به اتفاق مسلم بن عوسجه، امور بیعت گرفتن از مردم را به دست داشت و مثل پروانه، دور مسلم می گشت. نایب من بود و امین نماینده ام. وقتی خبر کشته شدن هانی و مسلم را شنیدم، دل نگران بقیۀ یاران باوفایم در کوفه شدم، از جمله نگران حبیب، که می دانستم جاسوسان عبیدا…، به دنبالش هستند و سایه اش را به تیر می زنند. قبلاً در نامه ای خطاب به خودش برایش نوشته بودم که به کربلا نزد ما بیا. و مدام منتظرش بودم تا اینکه در اوائل محرم، همراه مسلم بن عوسجه، خودش را در اینجا به من رساند… امام، رزم حبیب را می نگرد و در دل دعایش می کند پیر دلاور سپاه حسین، به یورش برق آسا، تیغۀ شمشیر حوالۀ صورت حَصین بن تمیم می کند و او، خود را پس می گشد. بر سر اسبِ حصین فرود می اید و اسب و سوار به خاک می غلتند. جمعی از کوفیان به یاری حصین بر سر اسبِ حصین فرود می آید و اسب و سوار به خاک می غلتند. جمعی از کوفیان به یاری حصین می شتابند. حبیب فرصت را از دست نمی دهد و بر آنان حمله ور می شود: ــ منم حبیب و پدرم مظهر است. یکه سوار صحنۀ نبردم در آن هنگام که ؛آتش جنگ شعله افروزد. اگر چه شما از ما بیشترید و سلاحتان بهتر، ولی ما باوفادارتریم و شکیباتر. محبّت ما برتر است و حق ما روشنتر، ما پرهیزکارتریم و دستاویزمان محکمتر. سنّش از هفتاد گذشته، اما گویی جوانی از سر گرفته است و چنان می غرّد و می تازد که کوفیان از تهوّر و همت و غیرتش در عجب مانده اند. به زخم برّان حبیب، کوفیان، یک یک و چندچند، بر خاک می غلتند و فریادشان به آسمان می رود. «قـَره بن قیس حنظلی» در کنار عمرسعد، محو و مات جنگاوری حبیب، گاه به خود نهیب می زند که پیش رود و کار او را بسازد و گاه به یادآوری آنچه بینِ حبیب و خودش گذشته، شک و تردید بر عزمش سایه می اندازد: ــ … یاران حسین، همه همین گونه اند. نمی دانم چه سِحری در کلام دارند که آدمی را به فکر وا می دارند. نفرین بر من! چه می شد اگر آن روز، عمرسعد را فرمان نمی بردم و سِحر کلام حبیب بر جانم اثر می کرد و امروز تیغ سرزنش او، وجدانم را نمی خلید! … روز دوم محرم بود که رسیدیم اینجا، و من در میان چهارهزار نفرــ به فرماندهی ابن سعد ــ آمده بودم به کربلا. برای چه؟ هنوز هم به درستی نمی دانم! عمرسعد هم نخست به نیّت قتال نیامده بود. دودل بود. حسین را خوب می شناخت؛ از عبیدا… می ترسید؛ حکومت ری را هم دوست می داشت! مانده بود که چه کند. وقت می گذراند، نامه می نوشت، گزارش می داد، با حسین و یارانش حرف می زد، گاهی نرم می شد و گاهی تندی می کرد می کرد! دلش می خواست کار به نحوی فیصله پیدا کند و راهی برای گریز از قتال با حسین بن علی بیابد. عمرسعد، همان روز اول، وقتی نتیجه ای از فرستادن یکی دو نفر به سوی حسین نگرفت که برای چه به کربلا آمده است، مرا احضار کرد و گفت: «السّاعه به سوی حسین می روی و از علّت آمدنش به کربلا جویا می شوی و فی الفور برمی گردی!» دلم به این کار راضی نبود. دلم به حسین بن علی تمایل داشت. اما چه می توانستم کرد؟ مأمور بودم و معذور! رفتم و سلام کردم و گفتم عمرسعد این گونه پرسیده است. ابوثمامه و حبیب هم حاضر بودند. حسین بن علی هم بود. دیگر یارانش هم بودند. حسین بن علی تأملی کرد و شمرده گفت: «مردم شهر شما به من نامه نوشتند و مرا دعوت کردند؛ اینک اگر از آمدنم ناخشنودید، بازم می گردم!» کمی رو ترش کردم و قصد مراجعت داشتم که همین حبیب، متعجبانه پیش آمد و گفت: «دمی تأمل کن ای قره بن قیس! می خواهی برگردی؟ من، تو را به حُسنِ رأی می شناختم و گمان نداشتم این گونه ات بیابم.» گفتم: «باید برگردم…» گفت: «کجا؟ به سوی دشمنان خدا؟ به سوی دشمنانِ آل رسول؟ به سوی آنان که برای فرزند رسول خدا نامه نوشتند و اینک به رویش شمشیر کشیده اند؟!» گفتم: «چه کنم اگر نروم؟» ناصحانه گفت: «بمان! قره بن قیس! بمان و حسین بن علی را یاری کن! بی حوصله گفتم: «نمی توانم!» دست بر شانه ام گذاشت و رنجیده خاطر گفت: «نمی توانی یاریش کنی؟! تو به وسیلۀ پدر و جدّ این مرد، هدایت شدی!» دیدم راست می گوید! سر به زیر انداختم و گفتم: «پاسخ ولایت را به عمرسعد رسانم و آنگاه در این امر اندیشه خواهم کرد…» این را گفتم و برگشتم و عمرسعد را از پاسخ حسین مطلع کردم. عمرسعد زیر لب گفت: «امیدوارم خدا ما را از جنگ با حسین برهاند.» اما نرهیدیم! نه عمرسعد… و نه من! حبیب همچنان می غرّد و شمشیر می گرداند که «بدیل بن صُرَیم» به او حمله ور می شود و به ضربه ای کاری، توان پیکار از او می گیرد. دیگر غنیمت می شمرد و با نیزه بر پهلویش می زند. حبیب از اسب به زیر می افتد و حصین بن تمیم به ضربتی، سرش را می شکافد و زمانی بیش نمی گذرد که همان مرد نیزه دار سر می رسد و به خنجر، سر از بدن حبیب جدا می کند. امام، اشک در چشم نشسته و محزون و غمین، سر سوی آسمان می کند و می گوید: «خودم و اصحاب باوفایم را به حساب خدا می گذارم.» و آنگاه به سوی پیکر بی سر و غرقه بخون حبیب می رود و خاطره ای را در ذهنم مجسّم می کند: ــ …ششمین روز آمدنمان به کربلا بود. غیر از عمرسعد که با چهارهزار نفر آمده بود، و غیر از حرّ که پیش از او با هزار نفر، راه بر ما بسته بود، عبیدا… خود به سوی نـُخـَیله حرکت کرده بود و از آنجا فرماندهان دیگرش، حصین بن نـُمَیر، حجّار بن ابجر، شبت بن ربعی و شمربن ذی الجوشن را به کربلا گسیل داشته بود، هر یک با چند هزار؛ و قافله های دیگر که همچنان سر می رسیدند و به لشکر ابن سعد ملحق می شدند. طرف های عصر بود که حبیب را دیدم کسل و مغموم. آمد و ایستاد و سلام کرد. سلامش را پاسخ دادم و منتظر شدم حرفش را بزند. گفت: «یابن رسول ا…! کثرت دشمنان و قلـّت یاران شما را برنمی تابم. ذر این نزدیکی، طایفه ای از بنی اسد سکونت دارند که اگر اجازه دهی نزدشان بروم و به یاری تو بخوانمشان. شاید خداوند شرّ دشمنانت را با حضور بنی اسد، از تو دفع کند.» تأملی کردم و گفتم: «توکـّل بر خدا!» غروب هنگام بود که حبیب رفت و نیمه های شب بود که ناکام و زخم خورده برگشت، با بغضی در گلو و اشک در چشم. در آغوشش گرفتم و این آیت را برایش خواندم: «وَ ماتـَشائون الّا اَن یَشاء و لا حول و لاقوّۀ الّا بالله…» و او شرح ماجرا داد که بنی اسد را تهییج می کند تا به یاری من برخیزند. بیش از نود نفر به پا می خیزند و در تکاپوی حرکتند که مردی از آنان، خبر به عمرسعد می رساند و او چهارصد سوار به فرماندهی «ازرق» به مقابلۀ حبیب و یاران بنی اسد روانه می کند. سواران ابن سعد، در کنارۀ رود فرات، راه بر یاران حبیب می بندند و بنی اسد، زخمی و ناچار پا پس می کشند… امام بر بالین حبیب می نشیند و می گوید: «خدایت رحمت کند ای حبیب. مرد با فضیلتی بودی که یک شبه، ختم قرآن می کردی.» و چشمش به سربریدۀ حبیب می افتد که خون چکان، گاه به دست این و گاه به دست آن، از او دور می شوند… خبر شهادت حبیب، خیلی زود به خیمه گاه می رسد و دل زینب را به غم و اندوه می نشاند: ــ … نیمه شب دیشب، در خیمه نشسته بودم و به فردا می اندیشیدم و بر مظلومیت برادرم آرام می نگریستم که وارد خیمه شد و سلام کرد. به سویش دویدم و بر دستان و سر و رویش بوسه زدم و سر به زیر انداختم. گفت: «چشمانت تر است خواهرم!» گفتم: «دلشوره دارم بر غربت و تنهائیت.» حسین چیزی نگفت. من گفتم: «به وفای یارانت چه قدر اطمینان داری برادرم؟ یقین داری مه فردا، تنهایت نخواهند گذاشت؟» لبخندی بر لب آورد و گفت: اینان همان گونه که کودکان به سینۀ مادرانشان علاقه مندند، به شهادت علاقه دارند…» مدتی گذشت و ما با هم مشغول حرف و گفتگو بودیم که صدای حبیب از بیرون خیمه به گوش من و برادرم رسید. امام به شتاب بیرون رفت و من به حرف های حبیب گوش سپردم که می گفت: «یا حسین بن علی! نافع بن هلال از بیرون این خیمه، دفعتاً شنیده است که گویی خواهرتان زینب، دل نگران بی وفایی ماست! اینک من و این یاران آمده ایم تا نگرانی از دل و جان خواهرتان بشوئیم و بگوییم ای دختر امیرالمؤمنان! ای دختر فاطمه! ای خواهر حسین! این ما و این شمشیرهای آختۀ ما و این سینه های ما. بخدا قسم که شمشیرهایمان در دفاع از آل پیامبر در غلاف نخواهند رفت و تا آخرین لحظۀ حیات به شما وفادار خواهیم ماند… زینب، نگاهی به میدان کارزار می افکند و به دیدن حرّ که اینک حبیب وار، راه هجوم کوفیان را سد کرده است، لب به حمد و سپاس می گشاید و در دل دعایش می کند. —————————————- منبع: کتاب تشنه لبان، ص۸۱

پاسخ دادن

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر ارسال کنید.